تا شبى بيعلاج شده جمعى فرستادم و سه نفر از نوكران ايشان كه به قلعه روغن مىبردند باخيكهاى روغن به خدمت ملك فرستادم . بعد از چندروز ملك شاه حسين ، به اتفاق محمد قاسم گيلانى كه سفرهچى ملك بود و در غايت حسن ، شاه دينپناه او را به ملك داده بود و ملك از غايت اعتقاد او را به مصاحبت ملك شاه حسين گذاشته بود ، به قندهار گريختند و اين معنى نزد همگنان صريح شد . شكرها بر من واجب شد كه مردم غلطنما را شناختم و دانستم كه سعى دوستى در كار جمعى كه بالطبع همگى ؟ ؟ ؟ دشمناند مناسب نيست .
در اين امر كه يك سبب را شمردم ، پنجاه سبب حسابى هست كه [ 204 ش ] به همين اختصار كردم .
ششم - آنكه چون پس از سالها سعى ، عزيمت مكه كردم و پنج سال خاص جهت همراهى ايشان موقوف نمودم ، محل رفتن عرض حال خود نموده ، طلب رخصت كردم . گفتند « همراه با اردوى معلى مىرويم و از آنجا رخصت گرفته ، عازم مىشويم . » در آن سال نواب اعلى در شماخى و شيروان بودند و موسم نزديك بود . گفتم « امسال اين معنى بهوجود نمىآيد و مرا طاقت تغيير اين سفر نيست . » و به راه افتادم . چون به كرمان رسيدم ، خبر رسيدن نواب اعلى به صفاهان سامع شد ، به خدمت ايشان عرضه نمودم و مسرعى فرستادم كه بهجهت دورى راه شماخى ، جدائى اختيار كردم كه درين سال اين امر از اراده به فعل نمىآمد . اكنون صفاهان نزديك است بيائيد كه در خدمت شما به خدمت نواب اعلى مشرف شويم ، اگر شما نتوانيد رفت ، بنده را مرخص سازيد . جواب كتابت من ننوشت و مرا مطعون ساخت كه فلانى ترسيد كه مرا شاه جهان در باب تقصيرات گرفتن قندهار مخاطب خواهد ساخت و رفتن مكه بهانه بود . برب كعبه كه اين بهتان بود و اين معنى به خاطرم نرسيده بود .
هفتم - چون از مكه مراجعت نمودم از كمال كلفت كه با من داشت استقبال حجاج نكرد و كرد آنچه كرد . شرح اين مقاله بسيار و صفحه را مجال
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 492
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٤٩٢