در بينش عواقب امور چون ديدهء باطن احول است ، بر منازعهء املاك و انكار متروكات راسخ نمود . چون معامله را چنين ديدم ، خواجه كمال الدين حسين و خواجه ابو المحمد فراهى و خواجه ابو الحسن و خواجه يونس فراهى و باقى اكابر آنجا را طلب نموده ، حرف و حكايت املاك [ را ] در ميان آورد . همگى در اصلاح آن معامله راسخ شدند . روز ديگر خان عاليشأن و قضات و امراى افشار و كلانتران ، مجلس نموده ، بالاخره همان جمع مردم خصوصا جماعت مذكور ، شهادت حقيقت املاك موروثى ملك غياث الدين محمد و ملك جلال - الدين فراهى داده ، اسناد معتبر نوشته شد و همانروز تخم و برزگر و جفت گاو مشخص شد كه اكابر فراه هجوم نموده ، در عرض ده روز جميع محال را مزروع سازند . و به خاطرجمع ، عزيمت سيستان نمايد . روز ديگر نوشتهء به خط شريف نواب ملك رسيد كه جهت سرانجام مهام سفر عراق شما به موضع پلاسى آمدهايم ، متوجه شده ، ملتفت هيچ كار مشويد . چون اين رقعه مطالعه نمود ، دست از نسق آنجا داشته ، قريب پنجاه جفت گاو كه در آن هفتهء مزروع به سركار حاكم آنجا داده ، خطى بازيافت نموده ، اسرع از باد شمال به سيستان آمد ، به قريهء پلاسى در منزل ابو الفتح ميرزا به شرف حضور مسرور شد . آخر آنروز مفهوم شد كه مدعيان نسناسپيشه و حاسدان دور [ از ] انديشه ، نگاه به مصلحت آن بزرگ نكرده ، مطلب خود به الوان مختلف به نظر آن صاحب فراست جلوه دادهاند و معانى مردود و مقاصد نامحمود خود ، بنوعى در نظرش جلوه دادهاند كه اثرى از حكايت اول همان هفته در نظرش و خاطرش نمانده . با اميد دوستى چو من از نسيان جبلى چنين كه هزار مطلب خود را جهت رضاى بدگوئى چند كه سر ايشان نيز ظاهر است [ زير پاى مىگذارد ] چه توقع . از آنجا به بهانهاى به زيارتگاه آمدم و از حاصل فراه تبلرز همراه آورده بودم . آن بيمارى شش ماه كشيد و علاوهء همه اعراض و آزردگىخاطر . بههرحال در آن ايام ، روزبروز اسباب جدائى دست بههم مىداد و مزاجم كه از غايت سقم قادر بر مدافعهء امراض جدائى نبود ، باوجود
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 487
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٤٨٧