سامان آن نداشت كه به مواضع خود تواند رفت ، قرار آن سفر به خود داد .
اما هرچند به سعى زور بازوى صبر ، خود را خندان و گشاده پيشانى مىداشت ، اما كدورت تراوش مىكرد . تا به اتفاق به ولايت دزك نزديك شد . اسپهسالاران اعظم سرحد ، با لشكر آراسته و آذوقهء بسيار ، بر سر راه آمدند و از راه لادز به دزك آمديم . ملك محمد بن ملك قباد كه مير محمد مير مكران را به او اعتماد كلى بود پيش رفت و كتابات مشعر بر نصايح و موعظه قلمى نمودم . چون مير مذكور را با من نيز طريق دوستى مسلوك بود ، منازل كنار نخلستان را كه سابقا محل نزول بنده بود ، مفروش ساخته ، پاىانداز مهيا نمودند و ملك معظم نزول اجلال فرمودند و با گروهگروه از سپاهيان سيستان و ملكان و امرا حرف جنگ و صلح و طريق گرفتن قلعه در ميان آوردند . هركس بهقدر ادراك و دانش و فهميدگى حكايت كرد . بالاخره رأى رزين آن ملكى صفات به جنگ راسخ شد و چون مردم سرحد را هواخواه مكرانيان مىدانست ، آن پيران تجربهديده در آن باب هيچ نگفتند . بعد از سه روز كه شهر خالى گرفته شد و سيبهها به ارگ قلعه نزديك شد ، ملك الملوك با بنده اظهار مهمسازى آن گروه كردند . فقير از كمال سادهلوحى ، انگشت قبول بر ديده نهاد . همان ساعت كس فرستادم و از طرفين منع جنگ نمودم و خود [ 202 ] به قلعه رفتم و قرار باجوخراج مكران دادم و مبلغ يكهزار تومان مقرر شد . چون از قلعه بيرون آمدم ، جمعى تغيير رأى كرده بودند و باز همانشب آهنگ يورش كرده ، سى نفر درويش كه [ از ] بينوائى به قلعه نتوانست رفت و در مساجد در قلعه بودند بهادران لشكر به قتل رسانيدند و بيست سى نفر از نقباى شهرك كه همواره در جنگ ، مرگ را به زر مىخريدند ، كشته شدند . اين معنى نيز باعث پشيمانى بندگى ملك شد . بعد از سه روز به وثاق مخلصان آمده ، اظهار بعضى مطالب نمودند . چون انجاح مسؤلات ايشان را بنده از لوازم و متحتمات امور مىدانست ، مجددا طالب مصالحه شد . در ساعت كس به قلعه فرستاد . قلعهنشينان كه اعتماد بر قول و فعل بنده داشتند ، دست از جدال
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 485
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٤٨٥