مىآيند و التزام اشتغال از اين امر ، به اين امر مبادرت نكرد و راه آمد شد مسدود ساخت . باوجود اين ملولى [ ملك ] ملوك چون يكى از مناسيب عتبهء ايشان فوت شده بود ، همين مقدمه را وسيلهء ملاقات ساخته ، روز ديگر به راشكك رفت ، گرمى چند نمودند كه افسردگى افزود . با اين رفتن ، آمدنى نكرد .
روزبروز اسباب بيگانگى رو آورد و تفرقه رو به جمعيت نهاد . مدت هژده ماه در مقام باغ مؤمنآباد ، گوشهنشينى اختيار كرد و [ در ] مسجدى كه بود كه كاتب خود ساخته بود [ به عبادت ] مشغول گرديد . چون مدتى بر اين بيگانگى بگذشت ، ملك بيمار شد . و بعد از صحت با جميع اقوام به منزل فقير آمد و مدت بيست روز توقف نمود و فى الجمله كدورت به صفا مبدل شد . اما رفت و آمد اقوام را مسدود و موقوف داشتم و اين معنى كه : [ 201 ش ]
تا تنهايم همنفسم ياد كسى است * چون همنفسم كسى شود تنهايم
منظور بود . به فراغت و عزلت بسيار خوشدل بودم . حاصل ، مدت آن سفر خير اثر سيزده ماه بود و طى آن مسافت يكهزار و سيصد و بيست فرسخ .
سفر يازدهم رفتن بنده به رفاقت ملك معظم به جانب دزك و سرحد سيستان
چون خبر به ملك الملوك رسيد كه نواب اشرف مملكت كيج و مكران به شاهويردى سلطان محمودى كرد داده و اين معنى به سبب آن بود كه ملك را مكرر ترغيب گرفتن مكران نموده بودند و ملك تكاهل نمود . در اين وقت بهخاطر شريف ايشان رسيد كه به مكران مىبايد رفت و سعى در فتح آن بلاد بايد نمود ، در فكر رفتن شدند و لشكر فراهم آوردند . پيش از آن مكرر كس فرستاده اظهار همراهى سفر كردند . معذرتها گفتم ، مفيد نيفتاد .
تا بالاخره مير كمال الدين حسين طبقى كه دم از دوستى مىزند ، نزد بنده آمد و به زبان نصيحتگوى مرا رفيق آن سفر ساخت . باوجود آنكه بعد از مراجعت [ از ] سفر مكه معظمه بىسرانجامى بسيار به حال بنده راه يافته بود و مطلقا