و مير نعمت الله و جمعى ديگر از حال اين غريب تا صبح باخبر و آگاه بودند .
و در شب هفتم بهطريق معهود به خواب ديدم كه زيارت مرقد مباركه مىكنم « 1 » .
شخصى مىگويد كه حضرت خود حاضر است و تو زيارت مرقد مىنمائى ! چون چشم گشودم ، ديدم كه در محراب مسجدى كه در طرف جنوب مسجد رسول الله است ، حضرت كتف مبارك به محراب نهاده و بدست راست آن حضرت جمعى در كمال شوكت و وقار ايستادهاند و جمعى در كمال صفا در دست چپ آن حضرت بودند و چهار نفر در پس سر مبارك آن حضرت ايستاده بودند كه طول قد ايشان به مرتبهاى بود كه سر ايشان به سقف مسجد مىرسيد .
از آن شخص پرسيدم ، گفت « آن جمع كه در دست راست ايستادهاند ، اصحاب مرضى رسول اللهاند و جمعى كه در دست چپ ايستادهاند ائمهء معصوميناند و آن چهار نفر كه در عقب رسول الله ايستادهاند ملائكه مقرباند . از دهشت و شوق ، عرق بسيار كردم . چون بيدار شدم صبح بود و عرق صحت از آن بيمارى شده بود . در هرمرتبه كه دو روز تب مىكرد بيست روز ايام نقاهت و سستى بود . به بركت آن حضرت در همان روز بشتر سوار شدم و بشتر دوانيدن مشغولى نمودم و از اقسام اطعمه و اشربهها و ترشيها تناول نمودم ، هيچ زيان نكرد . از اعجاز رؤيت مبارك آن حضرت چه عجب !
حاصل ، روزبروز ، وادى بوادى ، قافله پويان بود تا بديار ليلى و مجنون « 2 » رسيدم ، عشق ليلىوشى كه [ در ] سرداشت بر اين مجنون وادى درد ، زور آورد و جراحت نمكسود گشت و در قريهء كه يكى از قراى نجد است رسيدم . در آن بقعه دختران صاحب جمال مشاهده شد كه صد ليلى مجنونشان بود . حسن بغايت ارزان و نمك فراوان بود . آن بيابان به توفيق ملك منان به اندك فرصتى طى شد و قافله ، بار راحت به بصره گشود و از بصره به راه [ 201 ] كشتى به بندر ريگ آمدم . سه روز و چهار شب آن سفينه دريائى
هامش
( 1 ) - در اصل : مىكند .
( 2 ) - از طائف برفتيم كوه و شكستگى بود كه مىرفتيم و هرجا حصاركها و ديهكها بود و در ميان شكستها حصاركى خراب به من نمودند ، اعراب گفتند اين خانهء ليلى بوده است . ( سفرنامهء ناصرخسرو ص 104 ) .