تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
در فهل و آن حدود به سير و شكار مشغولى داشتم و [ به ] ملاقات ملك دينار والد ملك شمس الدين كه چهل سال بود كه زبان به هيچ آفريده به حرف نگشوده بود ، مغزز شد و با فقير از هرگونه تكلم نمودند و مفاتيح زبان گشودند و عذر پسر خويش خواسته ، التماس دوستى نمودند كه بعد اليوم ضررى از لشكريان سيستان به حدود مملكت ايشان نرسد . ملك شمس الدين را خلعت لايق و اسب قيمتى داده ، به سرحد مراجعت نمودم و ماه مبارك رمضان را در دامن كوه سلمند گذرانيدم . در آن ايام به گفتن مثنوى مهر و وفا كتاب نل‌ودمن جواب شيخ فيض اشتغال داشتم « 1 » . بعد از عيد به‌حوالى دزك به شكار رفتم و امير محمد خال ملك بهادر خان فهوسنك ؟ ؟ ؟ انتقال نموده ، فقير را به دزك برد و چند روز آنجا بود و به سيروشكار مشغولى داشت . لوليان شورانگيز و سازندهء چند دزدكى ، آن حدود آمده بود . چند روز به لهو و لعب گذشت و امير محمد باج و خراج ممالك مكران را پيشكش نموده ، جمعى از ملازمان را جهت آوردن خراج و اسبان رخشانى و جانور شكارى به كيچ فرستاد و شب نوروز را در آنجا گذرانيد . چون از مخبران صادق القول به وضوح پيوست كه شيخان دزك و اهالى آنجا مكر و شيد نكرده‌اند و فوت برادر به خواهش حى اكبر بوده ، خود را از كلفت و نزاع آن قوم گذرانيده ، ايشان را خلعت داده ، عذرخواهى نموده ، به جانب سرحد عنان تافت و چند روز در خاش به مزار قدمگاه شاه ولايت‌پناه به سر برده ، چون خبر آمدن ملك معظم آمد كه از آذربايجان تشريف [ 197 ش ] آورده‌اند از سرحد به دو شب به جارونك آمد و آن مسافت شصت فرسخ است . از غلواى اشتياق به آن زودى آمده ، به ملاقات ملك معظم مسرور شد . ظاهرا اظهار بشاشت فرمودند . اما باطنا حكايت اهل خلاف بر ضمير ايشان پرتو صدق انداخته بود و از آن تاريخ يوما فيوما به سعى ساعيان مهم به آنجا كشيد تا آخر به كجا كشد .
هامش
( 1 ) - جمله بايد چنين باشد : مثنوى مهر و وفا در جواب نل‌ودمن شيخ فيض اشتغال داشتم .