قلعهء بست را مستحكم نموده به محمد زمان سلطان شاملو سپرده ، به اتفاق ايالتپناه اسمعيل خان به فراه رفت و چند روز آنجا اقامت نمود . حقايق حال را مصحوب خسرو سلطان و ملازمان درگاه امير الامرائى اعلام نموده و امير الامرا مايل به رفتن بنده به هرات بود كه به تفصيل اين امور را به درگاه اعلى معروض دارد . بنده رعايت ملك معظم نمود كه مبادا آزردهخاطر شوند كه فلانى چرا بيرضاى ما اين قسم امور پيش مىگيرد . جهت رضاى ايشان از نام بلند و مراتب عليا كه به اسهل وجهى به سعى آن خان بلندمكان ميسر بود گذشته ، به سيستان آمد و صحبت بنفاق منسوبان ملك را يوما فيوما مىگذرانيد .
مدة السفر شش ماه بود و طى مسافت دويست و بيست فرسخ .
سفر هشتم عزيمت سير سرحد و از آنجا به جانب بن فهل و دزك و بعضى از محال كرمان رسيدن
چون به سبب خاكبيزى [ 197 ] اهل نفاق ، غبار ملال به دامن همگنان بود ، هرروز خبرى تازه تصنيف مىنمودند و در بردن و آوردن خبر ، طى ارضى داشتند و هنوز ملك الملوك در آذربايجان بودند از غايت دلگيرى هواى سفر به سر افتاد . اگر باز به هرات مىرفتم كلفت خاطرها زياده مىشد ، سفر سرحد سيستان و سير آن كوهستان به سر افتاد و چون برادرم ملك محمودى ، در قصبه دزك انتقال نموده بود و حرفها در آن باب مذكور السنه بود و تحقيق آن امر نيز پيشنهاد خاطر بود ، به تاريخ غرهء رجب سنهء اثنى عشر و الف ، عزيمت نمود و سير كوهستان و مواضع سرحد نمود .
سرخيلان سرحد و اسپهسالاران آنجا غلو نمودند كه چند سال شد كه مردم مكران باج و خراج به سيستان نمىدهند ، اكنون كه شما بدين سرحد قدم نهادهايد و به سير مشغوليد ، اگر آن وجه بازيافت نشود ، هيچ اعتبار نخواهند گرفت .
در اين اثنا ملازم ملك شمس الدين ، از فهل آمد و كتابتى مشعر بر اظهار محبت و تكليف آن حدود آورد . به جانب آن حدود رفتم و يك ماه