بدخشان ، عبد المؤمن خان كس به طلب او فرستاده بود با اقوام خود به هندوستان رفته بود . چون بابر بهادر كه يكى از منصبداران پادشاه بود و با او قوم بود به قندهار آمده بود و سفرهچى نواب خان بود و صدى [ ؟ ] منصب داشت ، اما بغايت بىاعتدال بود . هركس را نظر به او افتادى ديگر حوصلهء دل و دين نداشت ، بهحسب قرب جوار و تردد ، اول ملاقات آن سرو چمن اعتدال روزى شد . به يك ديدن ، دل از دست و دست از اختيار رفت . همهروز به صحبت او مسرور مىشد و محبت به مرتبهاى اثر كرد كه عاشق به معشوقى مشغول گرديد و معشوق عاشقانه رفتوآمد داشت . الحق ايام خوشى همان بود . و در آن ايام اين عشق سبب فتوحات غيبى گرديد و آشنائيها به حمد الله بههم رسيد . حلاوتى از آن مهرومحبت نصيب جان ناتوان گرديد كه لذت آن به گفت درنيايد و شنيدن را نشايد . پيش از اين كاش گرفتار عشق مىبودم . و ليكن چون طبع او مايل به نشأة مى لالهرنگ بود ، مرا از كوى زهد به ميخانه برد . مست مدام و پاىبست باده و جام ساخت و الحق روزگارى گذرانيدم كه خود بر خود حسد داشتم . ايام جوانى و با معشوق و مى كامرانى ، نه عقل را راه آن انجمن و نه هوش را ياراى سخن « 1 »
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بسكه ترا * دمى ز وسوسهء عقل بىخبر دارد « 2 »
باوجود آلايش مى و آميزش عاشق و معشوق ، ملك محبت چنان [ حريم ] عصمت شده بود كه نگاه گرم در آن محفل محرم نبود . هزاران حيف كه آن ايام شريف بگذشت و اكنون جز خيالى در پيش نظر نيست .
در اين اثنا خبر فتح شاه آگاه و آمدن به هرات مسموع شد و با ملك معظم و برادر مكرم متوجه شدم . مدت توطن در آن مقام پيش از خبر فتح هفت ماه شد و طى مسافت هشتاد فرسخ .
هامش
( 1 ) - در اصل : يارى سخن .
( 2 ) - ديوان حافظ ص 79 .