و بعضى « 1 » اوقات رخصت خواندن شعر و نوشتن مىداد . آخر روز كه ميدان راشكك رشك صحراى چين مىشد و موكب عالى آن ملك ملك صفات بر طرفى از آن ميدان به سطوت و صولت شاهانه مىايستاد و فوجفوج از ملكان و ملكزادگان و اميران و اميرزادگان و ساير سپاهيان و مهمانان و ملازمان امراى عراق و خراسان و قندهار و كابل و زابل مىآمدند و فرقهفرقه به نوبت كماندارى و قبقاندازى و چوگانبازى مىكردند ، با همسران و همگنان ، بنده نيز به اسبدوانى و تيراندازى و ديگر اشغال كه لازمهء سپاهيان است ، اشتغال مىنمود . مدتى بدينمنوال مشغولى داشت و به دلگرمى آن پدر مهربان و ولىنعمت عالىمكان در آن ميدان و ميدان دانشورى قصب السبق از اميران مىربود . چون سال عمر به عشرين رسيد حوصلهء روزگار ، گنجائى آنچنان وضعى نداشت ، اسباب تفرقه مرة بعد اخرى جمع شد . اقارب و جمعى ديگر از امرا و اكابر سيستان - چنانچه به محل خود شمهاى بيان شد - راه آشنائى گم كرد [ ند ] به كوچهء بىمروتى رفته ، سبب آمدن رستم ميرزا شدند و با اكفا و اخوان و اقوام خود ، در خدمت آن عاقبت محمود به حبس گرفتار شد و مهم [ 191 ] ملك و اقوام رشيد به اتمام رسيد . بتقريبى كه ذكر شده از حبس استخلاص يافت و آن خصم قوى كه از كثرت اعوان و رسيدن امراى قزلباش فوجفوج و ترغيب آمدن عراق و تختگاه ايران كارش بالا گرفته بود ، به خواهش ايزدى به جمعيت و دستبرد رزمآزمايان نريماننژاد و رأى صائب برادر از سيستان بيرون رفت و امراى بزرگ سيستان ، چنانچه مذكور شد از سيستان با ميرزا بيرون رفتند و امير محمد امير حسنعلى و برادران و از ياران ايوب امير مقصود قزاقى و طبقهء پادار على كه به خلاف اولاد يار محمود موافقت نموده بودند ، با جميع نقباى زره و رؤساى كرام رامرود و اسپهسالاران اعظم كه تا آب سند به قبضهء اقتدار ايشان است ، با ملك محمودى [ در ؟ ] كه در كنار شيلهء محمودآباد است به تدبير و
هامش
( 1 ) - دل اصل : بعد .