تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
اين حالاتست و دشمنان را كه خسك بر چشم باد جز به عيب نظر نگشايند . اما چكنم تلواسهء دل و پرگالهء جگر است كه از بحر خاطر به موجهء اندوه به ساحل صفحه مىافتد ، نه تحرير اخبارست . سواد مصيبت‌نامهء ايام عمر تلف كرده است كه بر هرنفس كه يكى از نورسيدگان بزم الهى است و به ناحق تلف شده ماتمى دارم . سبحان الله اين چه غرامت است كه سن عمر به خمسين رسيده ، در اين مدت نه كار دين كردم و نه چهرهء شاهد دنيا را به آرايش ساختگى كه راه و رسم مشاطگان زمانه است گلگونه بخشيدم . از آن عهد كه در مهد تربيت اين گنده‌پير بودم ، به جاى شير از پستان مادر ، نصيب خونابهء غم ، غذا يافتم . در آن‌وقت كسى را چه‌خبر باشد . اينقدر مىدانستم كه دنيا بحر است و گهواره كشتى و جنبشى كه جهت تسلى طفل ، گهواره را دهند ، حركت افواج و امواج حوادث است . طفل طبيعت باوجود طبيعت طفلى از عادت عهد ، مهد و شهد شير فراموش كرد . پس از مدت موعود كه گلدستهء دست پدر و حاصل كنار مادر بود ، ذائقه‌شناساى آب و نان شور و شيرين زمانه شد و پاى طلب در حركت آمد ، مسافر شرق و غرب منزل شدم . جان هوسناك را هواى تردد به سر افتاد . هرمرتبه با طفلان كوى و كوچه به دويدن و بازى مشغول گرديد . چون محاسب انفاس محاسبهء [ 189 ش ] عمر را به حرف چهارم و سطر چهارم و ورق چهارم رسانيد « 1 » ، پدر كه تشنهء زلال تربيت بود ، دستم گرفت و به دبستان خردپژوهى برد و مولانا عبد المؤمن صلحى « 2 » كه ابا عن جد اديب و كاتب و محاسب پدرم و جدم بودند ، او را طلب داشته مرا به او سپرد . جناب استادى تعهد و تكفل تربيتم نمود . در دبستان با جمعى از خويشان و همزادان جليس شدم . از آن‌جمله گلى از حديقهء ملوك ، ملك علاء الدين بن ملك ابو اسحق بود كه به دلگرمى او به دبستان دل بستم و تعليم و تعلم را رونق پديد آمد . جور پدر « 3 » و جهد استاد ، مرا آشناى حروف تهجى نموده ، توفيق سواد قرآن يافته ، سواد از بياض فرق نمودم و قلم را
هامش
( 1 ) - در اصل : رسيد . ( 2 ) - در اصل : صلح و در صفحات آينده صلحى . ( 3 ) - در اصل : حوپدر .