همزبانان را بر من مجال خردهگيرى « 1 » است قلم برداشته حالات مىنويسم و كتاب تاريخ احياء الملوك نام مىگذارم و به اين مشغله و دلگيرى و كدورت مسافرت و پاى افشردن بر مطالب مشكله و [ دست ] در حلقهء ناممكن زدن « 2 » ، خصم مغرور ، چون منى را به خاطر راه نمىدهد و از موجودات نمىشمرد و چرا تصور وجود در خارج ذهن به اقسام چون من مردم نمايد . اگر بفرض محال اردشير بابك يا شاپور را چون من حالى پيش آمدى ، پنج يك از احياء ملوك ايشان را موجود تصور نكردى . چنين ملك طبيعت مردى كه تا ديده گشوده خود را در مهد ناز و رعونت ديده و به دامن بزرگى و جاه پرورش يافته ، چون از قصر كبريا به صحن جبروت خراميده و پاى به رخش تجبر آورده ، حريفى در مقابل نديده و عنان به گردن مراد همواره بهطرف مقصود منعطف ساخته و از خديو جهان و داراى زمان جز برآوردن مقاصد و به راه بردن مطالب چيزى نديده و اكفاى زمانش چون كمين غلامان بر آئينهدارى او ارجمندى و سر - بلندى دارند ، سر تجربه نخاريده ، پاى مرامش « 3 » به سنگ نيامده ، هيهات كرا به نظر مىآورد ، تا به چون من بىبرگ [ 183 ش ] [ و ] نوائى و بىقوم و اقربائى چه رسد . اما از زبردستى روزگار و تيمن شبگردان تنهائى كوى يار غافل افتاده ، زور بازوى صبر را نديده و شوكت مجرد روان را بهنظر درنياورده ، سرمستى شاربان رحيق توكل را كجا ديده و زبردستى طالبان و صاحبان داعيه را كه به سرپنجهء اعتقاد قفل باب مراد را تافته ، ابواب مقصود ، از فتوحات بينى ، بررخ اميد خود مىگشايند ، كى مشاهده نموده . كار او جمع اسباب و تفرقهء دل دوستان است . رتبهء ديگر در ميدان گوى طلب را جمع خاطرها و تفرقهء اسباب ، شيوه او خاطرآزارى است و هزاران دلخسته با مرهم خاطر مرتب خود ساخته و شيمهء مجروح خاطران آنست كه مرهمگذار آزردهدلان باشند و بجاى مرهم راحت ، داغ حسرت از دلها برداشته آن تازه
هامش
( 1 ) - در اصل : خوردهگيرى .
( 2 ) - مؤلف توجه به اين مصرع داشته است :نگر تا حلقهء اقبال ناممكن نجنبانى. ( 3 ) - شايد مرادش .