بودند ، ملحق شوند و رفع كلفت ملك معظم از ملك عبد الله شود . اين جماعت دير رسيدند و ملك اين معنى را فهم نموده تعجيل نمود . چون نواب حسين خان امير الامرا در هرات بود و سه روز قبل از آن شاه جهانپناه از هرات بيرون رفته بود به يلغار متوجه شدند . چون اتفاق سنول غوريان دست داد ، بنده را اندك تكسرى دست داد . باوجود تب به يلغار متوجه و روانه شديم . چون نماز شام از تيرپل گذشتيم و بر پشتهء طرف غربى او برآمديم ، جمعى سواران از دامنه ، جلو ريز رسيدند . با چند نفر يراقدار ، سر راه بر ايشان گرفتيم .
آن جماعت از مردم ملك على سلطان جارچىباشى باجى بيوك 179 بودند . مانع وصول ايشان شديم كه ملك على سلطان اصفهانى از دنبال رسيد . در اثناء گفتگو ، آواز ملك را بشناخت . و اين قصه چنان بود كه ملك على جوانى بود ، دومرتبه به وسيله رفتن هند ، به سيستان آمده بود و با بنده و ملك كمال آشنائى داشت . فى الفور به شناختن او در نزد ملك آمد و ملك را دربر گرفت و كمال خصوصيت نمود و با ما نيز اظهار آشنائى قديم كرد و او از موكب همايون جهت همين مانده بود كه كوس « 1 » فيلان معركهء جنگ پلسالار را بار نموده ، به اردوى معلى رساند كه جهت آوازه به عراق فرستد . چون به ملك معظم ملحق گرديد ، بلد راه شد و صبحى به حوالى كاريز تايباد رسيديم . اردوى معلى كوچ نكرده بود . آنروز در جوار مزار مير كاريز به سر رفت و اول شب متوجه شدند و صبحى در حوالى جام به اردوى ظفر قرين پيوستيم . همانساعت به دولتخانه رفتيم و شاه جوانبخت چون بخت جوان خود از جلوهء خاص بيرون آمد . چون چشم مبارك او بر ملك افتاد بشناخت و ملك پاى مبارك شاه را بوسه داد و ملك محمودى و بنده نيز بپاى بوس مشرف شديم و انواع نوازش فرموده و از حال قلعهدارى خبرها پرسش نمود و بنده و برادر را مشمولنظر عاطفت فرمود . همانساعت سه اسب كتل جهت ملك و ملك محمودى و بنده آوردند و ركاب همايون [ را ] بوسيده ،
هامش
( 1 ) - كلمهء « كوس » در متن طورى نوشته شده است كه به اشكال مختلف خوانده مىشود . اين كلمه را رؤوس نيز مىتوان خواند .