ماه فوت خون از دماغ بيرون آيد و چون اين معنى را جمعى ديده بودند و گواهى دادند ، در اين نسخه تحرير يافت اگرنه بسيار دور از عقل است .
از ملك على فرزندى بهوجود نيامد و از ملك محمد يك پسر در هندوستان است ، ملك ابو اسحق نام دارد و دختر ملك ابو اسحق كه كاتب اين نسخه در حبالهء نكاح درآورده بيست و هشت سال در خانهء بنده [ بود ] . در سنهء ثمان و تسعين و تسعمايه اتفاق تزويج و نكاح افتاد 176 [ و ] در بيستم ماه صفر اواخر سال هزار و بيست و پنج كه بنده در مقام دانقى شيروان به اردوى معلى بود در ملك فراه در قصبه به رحمت ايزدى پيوست و در مزار فايز الانوار شاه على فراهى كه از كل مشايخ صوفيه است و ذكر او در نفحات الانس شده و از اجداد مادرى بنده و آن مرحومه است مدفون گشت . و بنده را حق سبحانه و تعالى از آن مغفوره فرزندان كرامت فرمود . از آنجمله پسرى و دخترى از او بمانده الحال در غربت و تنهائى قوم و قبيله و خويش و پيوندست و نامش محمد مؤمن ، اميد كه بمراتب دين و دنيا برسد و صاحب توفيق شود .
رفتن ملك معظم و ملك محمودى و بنده از قندهار به جانب اردوى معلى
چون به توفيق ملك منان ملك معظم و ملك محمودى و بنده به قصبهء فراه داخل شديم ، ملك بايزيد فراهى كه در آن حين با نبيرهء خود ملك شاه سلطان حسب الحكم اشرف به محاصرهء ارگ قلعهء فراه اشتغال داشتند و صوفى مرداى وكيل دين محمد خان 177 « 1 » در آن ارگ جا داشت ، به استقبال ملك آمده دو روز در قلعهء فراه بوديم . ملك بايزيد به قريهء رخ 178 آمده ، از آنجا ملك را روانهء اردوى معلى نمود و شاه حسين ملك على و ميرزا محمد زمان از ملك معظم رخصت سيستان گرفتند و ملك محمودى و بنده و از ملازمان مير غياث مير هزار و ملا عبد العزيز به يلغار روانهء اردوى معلى شديم . بعد از سه روز اتفاق زيارتگاه هرات دست داد . تا نماز عصر بزيارتگاه ايستاديم كه شايد ملك عبد الله فراهى و امير محمد لله كه در آن [ 170 ش ] حين در هرات
هامش
( 1 ) - در اصل : دى محمد خان .