متهم داشتند ، اكثرى از ملوك حرفها زدند . بنده و ملك محمودى از غايت حزن و نهايت الم چند قدم دور تر مسكن ساختيم . بعد از ساعتى ملك الملوك آمدند ، ما را با خود به مقامى كه مسكن ساخته بودند ، بردند و آنجا استراحت نموديم . چون نصفشب گذشت ، دو سواره آمدند و آبى خواستند . چون به زبان اهل خدمت كه سيستانى بودند ، ايشان را معرفى حاصل شد ، گفتند كه مدت چهل روز است كه شاه دينپناه فتح هرات نموده و همهروزه در ميدان كه به چوگان باختن و لعب تيراندازى اشتغال مىنمايد ، ياد ملك سيستان مىكند . چون هيچكس تعقل آمدن خبر نواب اشرف به خراسان نمىكرد ، اين حديث جنان 172 نوباوهفروش گوش جان گرديد كه ديگر هيچ شهد آرزو در كام هوس لذتفروشى نكرد . عرس كوس [ كذا ] شده ، برخاستيم « 1 » و ترسان حال شديم .
صالح قصاب مردى بود كه مكرر به تجارت به سيستان آمده ، آشنا بود و ديگر طهماسب قلى الناوت « 2 » كه آن نيز از مترددين بود . از وى اين بشارت در آن صبح ، غبار آن گفتگوى كجطبعان را از دل بهشت و ملك معظم انصاف داد و تمهيد معذرت نمود و به شكر اين موهبت راه شكر و شكايت بسته گشت . صبحى نوكر مير قاسم امير مبارز على از سيستان رسيد و حكايت فوت عبد المؤمن خان و اظهار زشت دين محمد خان و نشستن او پنج روزهء عاريت بر تخت هرات ، به يلغار رسيدن موكب همايون و شكستن او را به تفصيل قلمى نمود . چون اتفاق صحبت شاه بيك خان روى نمود ، آن خان انصاف شعار از روى مرحمت و محبت تأكيد بسيار در باب بقدغن رفتن نموده ، سفارشات نمود كه اگر نواب اشرف از دار السلطنهء هرات مراجعت نموده باشند ، شما نزد امير الامرا نرويد كه باعث توقف شما مىشود و مطالب بهتعويق مىافتد . خود را به شاه رسانيد و فاتحه خوانده ، ملك معظم از ارگ قندهار متوجه گرديد و به منازل پنجوائى و سعدروان « 3 » آمده ، بعد از دو
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواستيم . دو كلمهء پيش در اصل بىنقطه بود .
( 2 ) - در اصل حرف تاء در اين كلمه نقطه داشت .
( 3 ) - اين نام را « سفيد روان ( - سفيد رودان ) نيز مىتوان خواند .