تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
به گوش عاشقان مىخواندند . حكايت من ، عاشقان را مثل و معشوقان را افسانهء محبت من سمر گشت . رفته‌رفته اين زمزمه به گوش خان رسيد جته‌هاى ماوراء النهرى عرق حسد به‌جوش آوردند . چون نواب حال مرا مىدانست ، منع مقربان مىكرد . و از زهد ريائيه به خرابات عاشقان درآمدم و پيالهء رنگين از دست آن شاهد روح‌پرور گرفته ، اكثر اوقات به منزل من آمدى و بيشتر فعل من به خانهء او رفتن [ بود ] چون به رسم جغتاى موى داشتم هرروز امنس ؟ ؟ ؟ ماليده ، به روغن قليل كه به رايحهء موى او خوشبو شده بود ، سرم را چرب نمودى و چون دماغ از آن روغن تر و تازه شدى به مفرح ياقوتى طبع مرا امتزاج بخشيدى و پياله‌اى چند لبريز عرق آتشين و شراب لعل مذاب « 1 » رنگين به من دادى و عكس عارض كل‌فروش چهره امانى و آمال مرا چنان افروختى كه با آفتاب دعوى كار بودم و شب را كه سواد مهربند [ كذا ] حياتم به آن استحكام داشت بروز آوردى و به اين ابيات زمزمه نمودى :
دوش در عيش و عشرتى بودم * كز طرب تا به روز نغنودم [ 168 ] خواجگيها زمانه در سر داشت * ليك من بندگيش فرمودم
چون [ هر ] روز يك‌دو ساعت به كرنش خان رفتى و خدمت نمودى ، اكثر اوقات در مجلس خان نيز از وصال بهرهء دل مىجستم و چون مجلس بر طرف شدى به وثاق آمدى و آن‌روز به آخر رساندى و آخر روز باهم به سير باغات رفتى و چون شب شدى به دستورى كه نوشته شد ، شب را به روز آوردى . مدت هشت ماه حال بدين‌منوال گذران بود . از مقام مناجات به كوى خرابات آمدم و از زهد و ريا رستم ، با خوف و خشيت پيوستم . دل‌افسرده را عشق گرم سودا ساخت و جان دل‌مرده را مسيحائى كرد ، آرى :
هامش
( 1 ) - در اصل : مصاب .