و شاه ابو الفتح از نزد بنده نزديك ملك معظم منزل گزيد و به امن و آسايش به عبادت ملك علام و شكرگزارى « 1 » اشتغال شد و دمبدم نواب ملك با ملك محمودى و اقوام در باب رفتن هندوستان گفتگو مىنمودند و مكررا بنده را نزد خان مىفرستادند . خان عالىمكان ، هرمرتبه اهمالى مىكرد و بهانه مىآورد و چند روز بواسطه بدگوئى حيدر سلطان كه به شاه بيك خان رسانيده بود كه ملك ميل داشت كه در سيستان توقف كند و ملازمان شما را ماهيانه مىداد [ 167 ش ] از اين رهگذر آزردگى بههم رسيده بود . تا مدت شش ماه حال بدينمنوال بود .
در آن اوان كه عنفوان جوانى و آغاز كامرانى بود و شاهد دلفريب خانهء زين ، شهسوار ميدان حسن و ناز ، خسرو شيرين تكلم ، مجنون ليلى تبسم ، نيكو شمايل ، خرسند « 2 » فضايل ، محمد شريف بيك بدخشى كه چون لعل از كان بدخشان برخاسته « 3 » ، به اين تقريب به ديار هند افتاده بود كه عبد المؤمن خان والى بلخ حكايت حسن و جمال آن تازه گل باغ جوانى را شنيده بود و ميل به ديدن او داشت . پدر او حكم را كه به طلب او فرستاده بود ، معذرت گفت و پسر را به جانب هندوستان نزد بابر بهادر ، خالوى او فرستاد . و عبد المؤمن خان سيصد سوار فرستاده ، بايشان رسيده جنگ نمودند و منهزم بازگشتند و محمد شريف به هندوستان افتاد و خالوى او نوكر پادشاه بود و تابين شاه بيك خان بود . در آن اثنا بابر بهادر فوت شد و منصب او را به محمد شريف بيك دادند و [ به ] منصب سفرهچىگرى سرافراز بود و شاه بيك خان به مثابهء فرزند خود آن گوهر يكتا را نگاهداشت مىكرد .
چون خانهء او قريب به خانهء رئيس على بود و چون به شهر مىرفتيم همسايهء او بوديم بعد از آشنائى [ روى ] كار به آشنائى روح رسيد و دل مسكين به كمند مشكين آن غزال گرفتار شد . زمزمهء عشاق به قانون محبت چنان گرم شد كه رهاوى جوانان حجاز غزلهاى شوقفزا به آهنگ ناله و زمزمهء فغان
هامش
( 1 ) - در اصل : شكرگذارى .
( 2 ) - در اصل : خورسند .
( 3 ) - در اصل : برخواسته .