رفتن باشد بر آب زنيد . از آن ضعيفهء شيردل و باقى عورات ، قبول اين حرف نمودم . ملك در دهنه ايستاده و بنده به كنار آب همگى منتظر مرگ ايستاديم .
تا نماز شام هيچ اثرى از مخالفان پديد نشد . بعد از آن به خدمت ملك رفتم و با او گفتم « اين سواران پيدا نشدند ، حقيقت اين امر را معلوم بايد كرد .
دو سه نفر بر سر اين دهنه باز بايد ايستاد ، تا بنده با شما اندكى پيش رويم و حقيقت را معلوم نمائيم . » ملك اسب جهانيد و باتفاق او پيش رفتيم ، طى نيم فرسخ نموده ، هيچ اثر از مخالفان نيافتيم . به راه آمده برگرديديم و خود را به مردم خود رسانيديم و ساعتى از اول شب اسب جو داده « 1 » به يلغار متوجه شديم و تا چاشت هيچجا توقف نشد . لمحهاى اسبان را آسوده نموده ، باز آهنگ رفتن نموديم . چون نماز عصر به دو فرسخى قريهء بنادر 167 كه اول قريه و الكاى جغتاى بود و قريهء آن آبادان بود رسيديم . ناگاه جمعى مثل شيخ احمد و مير قاسم از عقب رسيده گفتند « اوزبك رسيد ! » در آن اثنا بارانى عظيم باريد كه هيچكس كسى را نمىديد و هرچند نفر به طرفى بيرون رفتند . نواب ملك با اهل حرم و همشيره و حمزه ميرزا به راهى افتادند كه به جانب قلعهء بنادر رفتند . و فقير [ با ] جمعى از اهل ناموس ، مثل مردم خود و مردم شاه ابو الفتح و جمعى از مردم نواب ملك به يكطرف افتاد . از انصار و اعوان همين نقيب على ولد محمد حسين مستوفى و پهلوان على كمانچه و مير قاسم و شاه ابو الحسن پسر شاه ابو الفتح كه در سن ده سالگى بود به سرعت بيرون رفتيم . حق سبحانه و تعالى [ كه ] حافظ [ 165 ش ] و ناصر بندگان است ، حفظ جان و ناموس اين گروه كه پيوسته خيرخواه مسلمانانند نموده ، بعد از دو ساعت از كيد اعادى محفوظ داخل قلعهء بنادر شديم و ملك معظم را كمال شوق دستداد و بكام دل فارغ از زحمت مراحل و منازل آسوده شديم و سجدات شكر الله به جاى آورديم و شاه ابو الفتح و مير ويس كه با شتران
هامش
( 1 ) - در اصل : اسب خود داده .