شبى در خانهء خود بودم و فكر بيرون رفتن به جانب كرمان داشتم و با خود نيز مىانديشيدم كه آن رفتن كه ما مىخواستيم به فعل نيامد . ملك محمد [ 164 ش ] زبونى كرد و با ملك نساخت از بيم بودن قلعه سربرداشت .
اليوم حفظ سيرت ملك بر ملك معظم منحصر است و كسى كه با او همراهى مىتواند نمود تو و برادرت ملك محمودى است . در رفتن كرمان فكرى بودم كه آيا حال چگونه شود كه شخصى به در خانه آواز داد كه منزل خود خالى كنيد كه مهمان مىآيد . مردمى كه بودند به گوشهاى رفتند . ملك معظم درآمد و آزردهخاطر بنشست و محمد حسين مستوفى آغاز گريه و تظلم كرد كه شما سه نفر ماندهايد : ملك و ملك محمودى و تو ، از ديگران چه مىآيد ! حالا محل رفتن كرمان است و ملك را تنها گذاشتن ! فقير گفت « من به صلاح ملك اين كرده بودم ، اكنون تمام مايعرف و خدمتكاران رفتند . كار مايعرف فقير سهل است ، جزوى دو همشيرهام رفته ، در آن باب متفكرم ، اگرنه از رضاى ملك سر نمىپيچم . ملك گفت من مىروم و عذرخواهى متعلقان شاه ولد مىكنم . ملك آنجا برفت و اين حرف مذكور ساخت . ايشان گفتند مقصد ما مال و جمعيت نيست ، هرطرف برادر ما مىرود ما مىرويم . ملك معظم شكفتهخاطر بازگشت . قرار داديم كه به كرمان نرويم ، هرطرف ملك معظم متوجه شود رفاقت مينمائيم . « هركجا مىرود آن سرو روان در قدميم . »
حاصل ، از جميع مايعرف به عراق فرستاده گذشتيم و شب ديگر با چهار ياپنچى كه فرش و جامهء خواب و لباس همان مانده بود ، بر چهار اسب بسته ، مردم خود و همشيره خود كه بعد از شهادت شاه ولد پسران او قباد و خسرو و صبيهء ديگر فوت شده بود و تنها مانده بود ، بر اسبى سوار كرده ، به رفاقت ملك معظم كه شاه ابو الفتح و شاه حسين و ميرزا محمد زمان رفيق او بودند و دو سه نفر از ملازمان زرهى مثل على خير الدين و قاسم تفنگچى و رئيس جمال 165 متوجه قندهار شديم . و همان ساعت ملك محمودى قلعه را قايم نموده ، دو نفر جاسوس اوزبك به روش قلندران در قلعه بودهاند ،
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 388
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٣٨٨