دست ياغيان تورانزمين بيرون مىبريم . و مقرر چنين نمودند كه بعد اليوم ملك محمد در قلعهء ترقون حافظ ناموس بوده باشد . چون بيرون رفتنها نزديك شد ، در اين اثنا برسم ايلچىگرى صوفى ميرزا كه مؤتمن الدولهء دين محمد خان « 1 » بود با صد سوار بر در قلعه آمده ، جهت او خيمهها زدند و در بيرون قلعه به ضيافت مشغول شدند . در همانشب شيخ جزايرى كه بلد مردم و [ از ] ملازمان ما بود ، از كرمان رسيد كه به اتفاق ما به كرمان رود و در فكر سوارى بوديم كه شاه ابو الفتح و نقيب محمد حسين مستوفى از نزد ملك آمدند كه صوفى ميرزا بر در قلعه نشسته تا شما بيرون رفتهايد او خود شما را مىتواند گرفت . آنقدر صبر كنيد كه او را مرخص نمائيم ، شما بيرون رويد .
دو روز ديگر رفتن را موقوف نموديم . چون صوفى ميرزا رفت ، ملك محمد ، شاطر محمد حسين را كه قديمى او بود نزد خود آورد و او مدتهاى مديد در طويلهء ملك معظم مىبود ، [ باز ] مهتران او را بردند . ملك محمد مهتران را آزرده ساخته ، نواب ملك آزرده شدند و از در خانه آواز بلند كردند . ملك محمد پيش رفت و گستاخانه كه خلاف دأب خردان « 2 » به بزرگان مىباشد حرف زد . بنده آگاه شد . او را به منع و زجر به خانه آوردم و به خدمت ملك آمده به نصيحت و عذرخواهى رفع غبار خاطر خطير آن حضرت نمود . چون قضيه چنين شد ، ملك محمد از قول و قرار قلعهء ترقون فراموش كرده ، مردم خود سوار نموده ، صبيههاى ملك نصر الدين با شاه ابو اسحق پسر كوچك ملك قاسم كه برادر او شاه حسين قبل از اين قضيه به سه ماه كوچ خود به قندهار برده بود و دختر كوچك ملك نصر الدين در منزل شاه حسين بود ، همه به اين نسبت عزيمت قندهار نموده ، با او از قلعه بيرون رفتند . و روز ديگر ميرزا مايلى نيز منزل خود بر اسب سوار نموده به جانب سرابان رفت و سنگ تفرقه در ميان ملوك افتاد و زرهيان يكانيكان به مقام خود مىرفتند و مردم رامرود به رامرود رفته به رعيتى مشغول شدند .
هامش
( 1 ) - در اصل : دى محمد خان .
( 2 ) - در اصل : خوردان .