آنكه سالها اين فروماندگان گل خوندل ، و برهمزدگان حوادث روزگار ، و سرگردانان وادى حيرت در اين آرزو بودند كه در سيستان باشند و مژدهء استخلاص به ايشان رسد ، ملك معظم پيوسته [ 166 ] مىگفتند كه حيات عبد الله خان آنروز آخر خواهد شد كه ما از سيستان بيرون رويم . باوجود آنكه همواره طالب اين خبر خواهيم بود و بوديم ، در آنوقت كه جلاى وطن روى داده بود ، از استماع اين خبر افسرده شديم .
ما كه داديم دل و ديده به طوفان بلا * گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد بكن « 1 »
با ملك الملوك معظم از كار زمانه و حوادث اين نيلگون حصار ، حيرتافزا شديم . گاه ،
خنده بر كار خود و دور جهان مىكردم * گريه و خنده به يك بار عيان مىكردم
بارك الله فلك گو كه چه تحسين كنمت * رهزنا ! بندهكشى را ز كجا آوردى ؟
الحاصل ، خان عظيم الشأن ، شاه بيك خان ، مردم معتبر خود [ را ] به استقبال فرستاد و خواجه محمد مؤمن و خواجه حاجى اولاد خواجه على گرگانى به شفقت تمام آمده ، عنانگيرى [ و ] دامن بوسى به جاى آوردند ، چه پدر ايشان از سيستان به قندهار رفته ، آنجا صاحب ثروت شده بود .
و جميع اقوام ايشان در قندهار صاحب اميد بودند . غرض ايشان از آمدن به گرمسير به خدمت ملك معظم آن بود كه به منزل ايشان به موضع گرگان نزول نمايند . چون بندگان ملك معظم به قريهء گرگان رفت و به منزل خواجه على نزول نمود و بنده و شاه ابو الفتح به منزل شاه حسين گرگانى نزول
هامش
( 1 ) - اين بيت از حافظ است و در ديوانش چنين آمده است :ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا * گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر( ديوان حافظ ص 169 ) .