بههرحال به اين افسون مدت يك سال ديگر در آن قلعه اوقات به بزم و صحبت كتاب مىگذشت . غله بسيار بود اما ميوه كم بدست مىآمد . خرما و جوز از سرحد و مكران مىآمد . گاهى ايشمبى ، گوسفند و برنج و روغن مخفى مىفرستاد و باقى سلطان نيز به منع آن سعى نمىكرد . رفتوآمد قافله تخفيفى يافت ، چنانچه در ماه رمضان يك گوسفند پروار در سركار ملك بود تمامى ماه رمضان گذشت و دنبه و روغن آن گوسفند نيز بر سر آش ايشان صرف مىشد . باقى مردم را از اين قياس توان كرد و با اين حال به ذو الجلال قسم كه لمحهاى مكدر و آزردهخاطر نبوديم و اوقات به شكر و سپاس حضرت بارى عزاسمه مىگذشت . بخلاف اين زمان كه وجود نعمت بيكران و جمعيت و سامان و حصول الوف [ و ] آلاف ، از فكر سودا و جمعيت اسباب است « 1 » .
دوستان كه پيوسته مانند پروين ، گرد آن شمع بزم ملوك جمع بودند ، اكنون چون بنات النعش دور گردند و مجلسيان كه سلك اتفاق ايشان چون رشتهء تسبيح صد دانهء زاهدان منظم بود ، رشتهء ضابطهء احول از دست داده ، سر - گردانند . بلى مقتضى حكمت ازلى آن است كه تفرقه سبب جمعيت دلهاى پريشان است و جمع اسباب باعث تفرقهء اسباب دوستان . محبت دنيا در هردل نشست عافيت از آن مقام برخاست و آرزوى جمع اسباب از هردل جوش زد ، شعلهء شوق فرونشست .
الحاصل در اواخر سنهء خمس و الف تا نوروز سنهء ست و الف در قلعهء ترقون به سر رفت . در آن اوان ارادهء بنده ، آمدن عراق بود . و چون نواب ملك از عراق [ 164 ] محروم و مأيوس بازگرديده بود ، به عزيمت امينان هندوستان مصمم بود « 2 » . به رضا و رغبت ايشان ، به مرور ايام مصحوب مردم بلد ، هرچيز از اسباب و خدمتكاران داشت به جانب بم فرستاده بود و نواب ملك مىفرمودند كه ما با ملك محمودى به جانب هندوستان مىرويم و شما به عراق مىرويد . هركدام كومك مىيابيم ، تبع يكديگر ناموس ملوك را از
هامش
( 1 - 2 ) - معنى عبارت روشن نيست .