حالا حرفى مىگويد ، نمىشود كه ملك محمودى و كلى ملوك و اهل سيستان دست از او بداريد كه در اين گوشهء قلعه با ما باشد [ و ] باقى به سرابان رويد .
بنده نيز جواب زرهيان گفت « تا امروز سركردگى شما به ما تعلق داشت .
اكنون جوانى از بنى اعمام ملك بر سر قدم آمده ، محل تردد و شجاعت اوست .
او را به شما گذاشتيم ، ما را واگذاريد . » و آن مجلس به همين [ جا ] قطع شد و ملوك به قصد رفتن سرابان از قلعه بيرون رفتند .
چون اتفاق پشتهاى كه مزار فايز الانوار خواجه محمد انصارى در آن پشته است واقع شد ، به اتفاق ملك معظم به مشايعت آن لشكر رفتم .
ملك محمد پيش آمده ، عذر تقصيرات خواسته به رغبت رخصت گرفت و بنده دست در گردن او نموده ، عذرخواهى او نموده در حق او دعا كرد . ايشان به قلعهء فتح و سرابان شدند و بعد از سه روز به سرابان رفته از قلعهء فتح عزيمت محاصرهء قلعهء تاغرون و جنگ باقى سلطان كردند و موازى چهار هزار سوار و پياده به همراهى ملك محمد و شاه حبيب الله و شاه ولد و شاه ابو اسحق و شاه محمد شاه على و شاه خسرو و نقيب على نقيب كمال و مير محمد صالح ولد مير عاشق و نقيب شاهى باغى برفتند و همانروز در پنجار 163 ننشستند « 1 » و تمامى حدود شرقى پشتزره را تاخت كردند و تا برزن هركس يافتند ، كوچانيده ، از قليل و كثير هرچه يافتند غارت كردند . هرچند مير محمود پيغام [ 162 ] مىفرستاد ، كه محصولات را به آب دهيد كه آب قلعهء تاغرون را خراب مىسازد و باقى سلطان كه صد و پنجاه اوزبك دارد به دست شما در - مىآيد ، سخن او را كه به صدق آراسته بود ، حمل بر كذب مىنمايند . و بعد از سه روز كه حقيقت آمدن ملك محمد معلوم مردم سيستان مىشود كه بيرضاى ملك معظم است و ملك محمودى در قلعهء فتح است و بنده كه همواره مرتكب جنگ اوزبك مىشد همراه نيست به يكجهتى باقى خان راسخ مىشوند .
حالا بيان حال خود مىنمايم كه رفتن كرمان به كجا رسيد . چون
هامش
( 1 ) - شايد : نشستند .