و بعد از آن ، آن لشكر فيروزىاثر ، چون گرگ گرسنه به ميان جزيرهء كچولى تاختند و بيست سى اوزبك گرفته پيشواز آوردند . همانجا ملك بنشست و كتابتى جهت باقى خان به قلم آورد و بهادران را رخصت داد و مراجعت نمود . اما از اين عمل ، ملك محمودى و ملك محمد و بنده و ملك ولد و تمامى اقوام [ 161 ] افسردهخاطر شديم . اگرچه جهت تحصيل رضاى ملك حرفى مذكور نساختيم ، اما بسيار آزرده بوديم . چون به قلعهء ترقون معاودت واقع شد ، باقى خان نيز به استحكام قلعهء تاغرون كوشيد و با امير - محمود و اهالى سيستان طريق محبت مسلوك مىداشت . يك هفته در قلعهء ترقون مدار بر تدبير و كنكاش بود . همگى سركلافه گم كرده بودند . اگر احيانا حرفى موافق رأى بهخاطر كسى رسيدى ، ديگرى باوجود كفايت عقل و رزانت رأى نقيض اظهار كردى . بالاخره ملك محمودى و جميع مردم به اين امر راضى شدند كه لشكرى ترتيب دهند و به سرابان روند و غله كه چون روزى آينده در پردهء غيب است از ريگ سرابان كشيده ، نقل قلعه كنند . چون قلعهء فتح پرآذوقه شود ، مدتى ديگر نگاه مىتوان داشت .
چون روز ديگر مقرر بود كه مجلسى ترتيب يابد و ملوك و نقبا و رؤسا بر امرى از امور راسخ گردند ، همانشب ملك ، بنده را مخفى طلب فرمود و گفت « گنجعلى خان و لشكر عراق اعتمادى برآمدن ما ندارند ، اگرنه در كومك مضايقه نمىكردند . مصلحت چنان است كه شما كوچ خود به كرمان بريد و ما نيز حمزه ميرزا را همراه نمائيم كه به همراهى كوچ با شما او نيز والدهء خود ببرد . اهل ناموس ما و شما كه به كرمان رسند ، حمزه ميرزا چون طفل است در كرمان ساكن شود و شما لشكر قزلباش را بياوريد . چون اين رأى موافق نمود ، انگشت قبول بر ديده نهادم و گفتم « از اين رأى ، ملك محمودى و ملك محمد آگاه نيستند ، يحتمل ايشان راضى نشوند و اگر اين حرف مذكور شود ، قالقال اين راز مخفى مشهور مىشود و جاسوسان اوزبك خبر مىبرند و راهها مسدود مىشود . طريق اين است كه فردا در اين
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 379
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٣٧٩