نرفته بودند كه به دور قلعه رسيد ، با اينكه ده فرسخ شرعى زياده راهست .
چون صبح نقاب شب از رخ برانداخت و شبطره فريب كه دام شبگردان است جمع نمود و بر دوش عزيمت گرفته ، توجه به ديار غريب نموده ، حلحمان « 1 » شقاول [ كذا ] بر سر وعده سوار شد با فوجى نزديك قلعهء فتح آمد و ميرزا محمد به قلعه آمد كه بنده را از آمدن او آگاه سازد . چون نزد برادرم آمد ، احوال پرسيد . برادرم گفت : « او همان اول شب به سوى قلعهء ترقون شتافت . » ميرزا محمد آغاز تعجب نمود كه با من او قرارها داده و من مير قلقمان « 2 » را بر سر وعده آوردهام . ملك محمودى گفت « شما سر راه او را بند [ 159 ] كرده ، مانع رفتن او به قلعهء ترقون بوديد ، شما را فريب داد به مقتضاى حكمت كلمهء « الحرب خدعه » عمل نمود . ميرزا محمد با خجلت بسيار نزد حلحمان آمد و او پشتدست به دندان تأسف گزيد و در ساعت از همانجا « 3 » با لشكرى كه داشت به ارادهء تاخت دور قلعه ترقون روان گرديد . و لشكر او متعاقب او خبردار شده به تاخت رفتند . نماز عصر اثر ايشان ظاهر شد . همانلحظه ملك محمودى قاصدى فرستاد . چون قاصد بر سيد مال قلعه را نزديك آورده ، تفنگچيان در بسو بازداشتيم . همانلحظه لشكر اوزبك پيدا شد . بيرون رفته ، جنگ آغاز كرديم . قريب سه هزار پياده همراه داشتم . سه فرسخ او را تعاقب نموده ، چند اسب و چند كس از او زخمدار شدند و در عرض يك هفته هفتمرتبه به تاخت مىآمد و هرمرتبه محروم و مأيوس بازمىگرديد .
چون به آمدن او نفعى مترتب نشد ، ديگر تا مدتى نيامد و بنده در قلعهء ترقون با ملك شاه حسين ملك قاسم كه ملك او را گذاشته بود كه باتفاق بنده كه از قندهار مىآيد نگاهداشت قلعه نمايد به سر مىكرد . و ارادهء رفتن عراق نمود ، والدهء ماجدهام بيمار شد و به شش ماه كشيد نتوانست مهم او را نامشخص گذاشته به عراق رود . بعد از شش ماه بيمارى بهجوار رحمت ايزدى پيوست و اين قضيه در شهور سنهء اربع و الف دست داد .
هامش
( 1 - 2 ) - نام اين شخص در دو مورد در صفحات گذشته به شكل « حلمان بهادر » آمده است .
( 3 ) - در اصل :
از هم آنجا .