نيكى نباشد با ديگرى شايستهء نيكى نيست . » و الحق اين بىبضاعت خلاصهء عمر و زندگى كه از هفت سالگى تا سى و سه سالگى بوده باشد ، بعد از اداى فرايض ، پيوسته به مصاحبت و مجالست و خدمات و حصول رضا و استيفاى حوايج و استعلام مراعى ملك معظم صرف كرد . و چون كارش تيمارى و مطلبش روز بازارى يافت ، چون روزگار بيگانه شد و چون غزال بيابان حسن ، از نظرگاه عاشقان رميده گشت كه اگر حرف وفائى از داستان ماسبق در محفل انس مذكور شدى در خلط مبحث نمونهء سحر حلال به جاى آوردى . مطلقا گوش هوش خود به حرف گذشته آشنا نكردى و كلمهاى كه ياد از حقهاى سابق و وفاق دوستان دادى ، بر زبان نراندى . چون اين معامله به احسن طريقى انشاء الله تعالى بيان خواهد شد در اين مقام گنجايش بيش از اين نيست .
و اوزبكان گريخته در كجااند ، مبادا تركتازى نموده مرا به اين آستان حيرت - افزا و اندوه گذشته و تأسف عمر تلفكرده دريابند و پس از چهرهء فتح جمال يأسى رخ نمايد . فى الفور نقيب يار يوسف كه بلد بود پيش انداخته ، اسبان را آب داده و آب برداشته و دو سه گوسفند فربه ذبح نموده بر شكم اسبان بسته جهت علاج شكم همراه برد . و چوپانان را گفت كه راه سرابان پيش گيرند و بمرور گوسفندان را بياورند كه به صاحبان كه از جملهء فدائيان قلعهء فتحاند ، سپرده شود . آن شب به ميان دشت نصفشبى به راه ريگ افتاده نزديك به صبح صادق به حوالى قرقشت رسيد . همواره سوارى پيش مىرفت ، برگشت كه صحراى گرگشت از اوزبك جوش مىزند . احوال ايشان از نقيب يار يوسف پرسيد . گفت « اين لشكر را باقى خان « 1 » ، همراه ولى محمد خان [ 158 ] برادر [ ش و ] حلمان بهادر « 2 » به حسينآباد و خانك مىفرستد كه همهجا مردم را با جماعت شهركى كوچ داده ، به جنگل پشتزره ببرند .
هامش
( 1 ) - باقى خان برادر ولى محمد خان است . ن . ك عالمآرا صفحات 620 و 707 و 742 و 815 .
باقى خان در سال 1014 فوت شد و برادر كوچكش ولى محمد خان به جاى او به سلطنت و ماوراء النهر نشست . عالمآرا ص 687 .
( 2 ) - نام اين مرد يكبار در صفحات قبل آمده و در صفحات بعد به شكل حلحمان بهادر ضبط شده است .