تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
ساعتى توقف نموديم كه آن لشكر بتمامى بگذشت . ما با مردم خود متوجه شديم . نزديك به صبح كاذب به جنوبى قلعهء فتح به ميان شكستها درآمديم . فكر كرديم كه مبادا اوزبك قلعهء فتح را قبل و محاصره كرده باشد . كس بفرستيم كه از طرف جنوبى قلعه كه منزل شاه ابو الفتح است تحقيق نمايد . اگر اوزبكى نيست به قلعه داخل شويم . اگر قلعه محاصره باشد ، نزديك است صبح روشن شود ، در ميان شكسته مخفى باشيم . چون شب ديگر درآيد ، عازم قلعهء ترقون شويم . چون قاسم جان احمد كه ملازم قديمى بود ، بالاى دشت برآمد ، از قلعه نگاه‌بانان او را ديدند . تصور قلعه‌داران اين بود كه لشكر اوزبك از راه جنوبى دشت بيرون مىآيند كه به تقريب فصيل قلعه را به‌دست آورند . سوارى كه مىرفت تحقيق خبر كند رسوا شد . ما را بخاطر رسيد اهل قلعه ما را رسوا كردند . مبادا اوزبك در پاى قلعه باشد و سر در پاى ما نهد و ما را فرصت رفتن قلعهء ترقون نشود . بيعلاج همه سوار شديم و متوجه قلعه شديم . از ديدن سواران نگاه‌بانان قلعه ، بانگ كردند كه اينك سواران به قلعه رونهاده‌اند . چون به سرعت متوجه شدم ، از بالاى قلعه ما را نشانهء تفنگ خود كردند و بيكبار سى چهل تفنگ سردادند . همه‌جا اسب تاخته بر كنارهء خندق مىرفتيم . شخصى از اهل قلعه را از همراهان ما آواز داد كه فلانى از قلعهء قندهار مىآيد ، تفنگ مىزنند . پهلوان على كمانچه كه در آن‌زمان ساكن قلعهء فتح بود ، اين صدا شنيد ، منع مردم كرد كه تفنگ انداختن را بگذاريد كه ملك شاه حسين است از قندهار مىآيد . فى الفور ملك محمودى و شاه محمد و شاه ولد و شاه ابو الفتح و باقى اقوام متوجه حضور شدند و از ديدن ايشان كمال خوشحالى دست داد و بنده را به قلعه بردند و حكايت رفتن ملك را به ملك عراق بواجبى گفتند و دمبدم داغ حسرتم تازه‌تر مىشد . ملك محمودى از كمال اشتياق مرا دو روز نگاه داشت . ناگاه خبر