به حسينآباد رفت و ولى محمد خان ، حلحمان بهادر « 1 » را با دويست سوار به سرابان فرستاد كه راههاى قلعهء ترقون را بهبندند كه مبادا بنده داخل قلعهء ترقون شوم . چون قصه چنين شد ، فكرى شديم . ميرزا محمد نام اوزبكى كه پيوسته از جانب حلحمان بهادر « 2 » نزد برادرم مىآمد تشريف آورد و مبارك باد [ 158 ش ] آمدن بنده به ملك محمودى گفت و اين سخن كنايه بود كه برادر شما كومكى نياورده است . بهخاطر بنده رسيد كه هرشب بهادران راهها را نگاه مىدارند ، تدبيرى بايد كرد و خود را به قلعهء ترقون بايد رسانيد ، از قلعه بيرون رفتم و ميرزا محمد را نزد خود طلبيدم و از هرجا سخن آغاز شد گفتم « حقيقت رفاقت و برادرى و شرط قرابت به جاى آوردن بنده و برادرم نسبت به ملك معظم بر عالميان ظاهر شد و او با من چنين غدرى كرد و مرا در ميان جغتاى گذاشته ، آنقدر صبر نكرد كه من به او ملحق شوم و به عراق رفت . اكنون من ارادهء آن دارم كه فردا صبح با حلحمان بهادر « 3 » عهد و بيعت نمايم بر آنكه خانهء خود از قلعه ترقون به قلعهء فتح آورم و باتفاق برادر نزد سلطان روم ، اما قلعهء ترقون كه ناموس و مردم ملك آنجااند به ايشان مىگذاريم ، ديگر با او موافقت نمىنمائيم . و اين معنى از جانب او واقع شد ، حالا برو و حلحمان بهادر « 4 » را صبح به حوالى اين قلعه بياور . چون ميرزا محمد جد مرا در گفتگو حمل بر صدق مقال كرده بمژدگانى تاخته خبر به حلحمان « 5 » [ بهادر ] رسانيد و آنچه شنيده بود به او بيان كرد . چون موافق عقل بود باور نمود .
همانلحظه بهادران كه هرشب بر سر راهها مىرفتند ، سواره نزد او آمدند ، او منع ايشان كرد كه كجا مىرويد ، صاحب معامله با ما متفق شد و فردا مىرويم كه عهد و ميثاق به جاى آوريم . پهلوانان هركس به جاى خود نزول نموده به استراحت مشغول شدند . چون شبطره عنبرين فروهشت و روز چون هما به آشيانهء غروب مغربى پرواز نمود ، با رفقا سوار شده ، برادر و اقوام را دعا گفت و از برق سرعت وام گرفته ، هنوز مردم قلعهء ترقون به خواب
هامش
( 1 - 2 - 3 - 4 - 5 ) - اين نام دو مورد در صفحات قبل به شكل « حلمان بهادر » نوشته شده است .