ركابخانه را فروآريم و همه سواران جريده بر بهادران حمله آوريم و جائى كه آب بود چنان واقع شده بود ، يك سير تير كه بيرون مىآيند هيچكس مؤدى خود نمىبيند . موازى بيست سوار بوديم . اسب تاخته ، سورن انداخته ، بهادران از خواب برجسته ، به صد محنت خود را بر اسبان خود رسانيده ، راه فرار گرفتند و دهنهاى بود كه چون به جانب مشرق مىگريختند ، از آن دهنه و گردش كه ده گام مىرفتند ، دنباله از نظر غايب بود . صد سوار بودند كه از پيش اين بيست سوار به يلغار آمده كه همه اسبان مانده بودند ، گريختند و مفهوم ايشان شد كه جمعى از ملازمان ولى محمد سلطان كه حاكم سرابان بود از عقب مال مىآيند و آن گلهاى گوسفند بود كه از مير خسرو زرهى و امير سابق رئيس طوفان كه جماعت المانچى آورده بودند و دغدغهء از دنبال داشتند ، مردم ما را تصور اوزبك ولى محمد خان نمودند . قضا را نقيب يار يوسف كه در آمدن همين سفر بلد ما بود ، با اين گروه به بلدى آمده بود ، نزد بنده آمده حقيقت حال را باز نمود و تقرير كرد كه ملك جلال الدين پنج روز شد كه به جانب عراق با كل لشكر زره و رامرود رفته كه خود را به شرف خدمت شاه دينپناه رساند . از اين سخن دود حسرت از دماغ عقل برآمد . چه همواره آرزوى دل بنده اين بود كه پيشتر از همهء اقران به خدمت آن سده رفيعه برسد .
از [ 157 ش ] طرز سلوك و تدبير ملك آزرده شدم و چرا نشوم . مرا بميان قومى مخالف مشرب مىفرستند و بىآنكه مواصلت دست دهد و بنده به او ملحق گردد ، عزيمت آستان ملك پاسبان شاهى مىنمايد . من همانلحظه مىبايست متنبه شوم . اى دريغ از درك و دانش .
پس از اين قضيه چهارده سال ديگر گول طبيعت خوردم و پردهء سهلانگارى بر چهرهء دريافت خود پوشيدم . انشاء الله تعالى تحرير وقايع آتيه عبرتبخش رأى قمرضياى آيندگان مىتواند شد ، تا هيچكس خير - انديشى [ خير ] مردم را برخير خود ترجيح ندهد و مهم خود مهمل نگذارد و خود را فرع ديگرى نداند كه حكما فرمودهاند « هركه با نفس خود در مقام
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 370
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٣٧٠