تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
از كل سيستان ، مردم نزد دين محمد خان و باقى سلطان « 1 » آمدند و در شهور سنهء خمس و الف امراى خراسان اجتماع كل نمودند . چون از همه طرف كار بسته شد ، ملك معظم بنده را به طلب كومك به قندهار فرستاد . نماز عصرى با بلدى كه راه بالاى رود را بلدى تواند نمود ، متوجه شد . و امير ويس امير مظفر را رفيق طريق بنده نمود . چون اندك مسافتى طى شد ، فال صحرا گرفته ، چپى شد . آن فال موافق خواهش باطن اهل تجربه نبود . مصلحت در آن ديدم كه از آن راه فسخ عزيمت نموده ، به راه سرابان روم و با برادر ملاقات نموده ، روانه شوم . چون از راه بالا تردد عيان شد فى الفور [ به ] راستى كه مطلب فال‌بينان واقع شد بخرمى و شادى متوجه شد . شب در ميان دشت خوابيده ، ملا احمد را به قلعهء فتح نزد ملك محمودى فرستادم و رخصت از ايشان طلب نمودم . ملا احمد را بازگردانيد كه شما به فلان خانه به سرابان رويد كه من هم نزد شما فردا مىآيم . غرض از نارفتن قلعهء فتح آن بود كه چون داخل آنجا مىشديم خبر به اوزبكيه مىرفت و راه مسدود مىشد . در طرف غربى سرابان حلمان بهادر « 2 » با دويست بهادر نزول داشت . از آن محل به حوالى سرابان رفتم . چون نصف‌شب شد ، داخل خانهء مير رحيم كه خرابه بود شديم و اسب و آدم و رفقاى خود مخفى نموديم و با سه نفر به خانهء نقيب يار يوسف كه [ 155 ] مردى بود در بلدى بيابانها يگانهء عصر ، رفتم . او را در خواب گرفتم . ضعيفهء او بيدار شد . خواست كه فرياد كند ، اسم خود ظاهر ساختم ، خاموش شد و از روى اخلاص شوهر خود رفيق ساخت ، او را به منزل آورديم و آن شب دليرى نموده آنجا به سر كرديم . چون چاشت محل شد ، برادرم با دويست تفنگچى از راه جنوبى سرابان درآمده ، خود را به بنده رسانيد و جاسوسان به محله‌اى كه بهادران بود فرستاديم . آن جمع از خدا بىخبر باوجود جاسوس طبعى و هوشيارى و روش سپاهيگرى چنان غافل بودند كه يك‌روز و يك‌شب در همسايگى ايشان بوديم ، مطلقا
هامش
( 1 ) - دين محمد خان و باقى سلطان ، اولاد جانى بيك سلطان و خواهرزادهء عبد الله خان والى توران‌اند . ( عالم‌آرا ص 485 ) . ( 2 ) - در صفحات بعد اين نام به شكل حلحمان بهادرآمده است .