به خاطر عاطر مىرسد چنان فرمايند . ملك آغاز خشونت كردند كه ديگر من دخل در سيستان نمىكنم و نام سيستان نمىبرم و اقوام خود نيز به سيستان نخواهم گذاشت و امير محمود و امير محمد مىگفتند « 1 » كه ملك محمودى و ملك شاه حسين يككدام به سيستان در ميان ما ميبايد بود تا ما دانيم كه ناموس شما در ميان ناموس ماست و در قلعهء تاغرون اجتماعى مىنمائيم و باقى مواضع سيستان آبادان بوده باشد . هرچند ملك محمودى و بنده و ملك محمد و ملك قباد و شاه ابو الفتح و امير ويس نصيحت نموديم مفيد نيفتاد و ما را بىرضاى او اراده نمودن تصور كرده بود . سيستان را به ستيزه و بدخوئى و سخن ناقصان عقل از دست داد و انگشترى خود را از دست بيرون كرده ، پيش ايشان انداخت كه اين مهر من ، شما هرچه مىخواهيد بنويسيد و مهر كنيد و اقوام مرا تكليف رفتن سيستان مكنيد . ميران محروم و مأيوس شدند . مير محمود گفت « ما قلعه و حصارى نداريم ، ما هم در سيستان نمىباشيم ، اهل ناموس خود به قلعهء فتح مىآوريم . اگر شما قلعهء فتح را به ميران دهيد ، ما ضامن نگاه داشت تمامى سيستان مىشويم و شما ملوك به قلعهء ترقون مىبايد ساخت .
اين معنى نيز قبول طبع ملك معظم نيفتاد . ميران سيستان كه مركز مادهء وفاق بودند « 2 » ، از اخلاص خود شرمنده ، محروم و مأيوس ، به پشتزره و برزره معاودت نمودند و ملك محمودى و بنده نيز دل از سيستان كنده ، بيكار نشستيم و دل پراندوه از محنتهاى كشيده و جفاهاى عبث كه به مدت ده سال خواب و آرام نداشتيم ، بر حرمان مطالب بستيم . بعد از چند روز اين خبر به سمع باقى محمد خان رسيده ، ايشم بىسمرقندى را با صد سوار تعيين نمود كه به سيستان آمد و مير محمود را به جانب نيه برد كه تمهيد گرفتن سيستان نمايد .
ملك معظم [ 153 ش ] خود به فكر افتاده از ايشان « 3 » پشيمان شدند و بنده را گفت « به خانهء مير محمودى مىبايد رفت و او را بياورى تا تمهيد مقدمات نگاهداشت سيستان كنيم . » بعد از قيلوقال بسيار ، با دهتن جوانان آزموده ،
هامش
( 1 ) - در اصل : ميگفت .
( 2 ) - در اصل : نبودند .
( 3 ) - شايد : از كردارشان .