تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
انصاف زبان به آفرين زابلستانيان گشوده ، آخر روز قدم پس‌نهاده ، راه نفس زدن بر سپاه بنده باز شد . به شكر و سپاس الهى لبها گشوده شد . نزديك به غروب آفتاب پهلوان قاسم تفنگچى كه با مردم شيخلنگ مىبود و آن سرزمين را بواجبى مىدانست ، گفتم « به جانب غربى اين رزمگاه برآى و جاى تعيين نماى كه از اين تنگناى بيرون آئيم . » چون مشار اليه بيرون رفت و طرف غربى را مشاهده نمود ، خبر آورد كه در اين طرف پانصد سوار زياده هست . بنده خود [ را ] از آن مغاك رو به بلندى كرد . عرصه‌اى ديد كه دست و پا مىتوان زد . بازگشت و ملك محمد را كه زخمى بود بر پشت كسى از دلاوران بست و به يك بار با پنجاه نفر از آن آب پرند بيرون آمد . سواران توران حمله آوردند . تير بسيار نثار [ 149 ش ] مقدم گرامى ايشان نمود . به لمحه‌اى تمامى مردم زخمى از آن ورطه بيرون آمدند و از اطراف جنگ كم شد . اما قرا اغلان و بهادران كه به جانب غرب آن معركه بودند ، به جنگ مبادرت نمودند ، جمعى به مدافعهء ايشان پرداخته ، باقى ، مردم زخمدار بر اسبها بسته ، جمعى كه كشته شده بودند و از خود كسى داشتند ، لاشهء ايشان را بر اسبان بستيم و هركس سرش را از بيم آنكه لشكر خصم نبرد از تن جدا كرديم . موازى سى نفر كشته شده بودند . بيست لاشه و ده سر برداشتيم و بعد از رفتن ، ده تن ديگر از آن زخميان بر بستر عافيت ، در خانهء خود ، جان به جان‌آفرين سپردند . اما چون شام [ پردهء نيلگون ] فروهشت و فلك گردنده ، لباس شبگردى پوشيد ، آن گروه كوشندهء ستيزنده كه چون شير ژيان و گرگ درنده در آن عرصه همه‌روز به داروگير مشغول بودند ، عزم اردوى قلعه سبز كردند . در اين اثنا امير قاسم قاضى و امير سيد محمد امير شيخ را برادرم با دويست جوان كماندار و تفنگچى كه به كومك فرستاده بود ملحق شدند . چون آواز فقير بلند شد تعجب كرديم زيرا كه شاه ويردى نفيرچى كشته شده بود . محلى كه از مغاكى بيرون مىآمديم و لشكر مخالف هم در عقب بودند ، مير محمد قاسم باوجود آنكه پنج زخم داشت تلاش