تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
شب مردم در فكر جنگ بودند . گويا علامات جنگ از مريخ و زحل ظاهر بود و از زمين و زمان نداى گيرودار به گوش رزمجويان مىرسيد .

جنگ بند مودود

چون صبح خاورىنژاد از مشرق كينه‌ورزى تيغ كشيد و مبارز آفتاب سپر لعل‌فام بر سر كشيده از زير تيغ او بيرون آمده ، برق تير و نيزه و درخشيدن خود زراندود ، چشم جهانيان را خيره ساخت ، مالى كه درو [ ن ] قلعه بود به اطراف بيرون رفت . ملك محمد و بنده و شاه حبيب اللّه و شاه ابو اسحق سوار شده ، بيرون رفتيم . چون از دروازه‌اى كه به جانب مشرق خندق بود ، به اتفاق خارج شديم ، شاه حبيب الله و شاه ابو اسحق را به جانب جنوبى خندق فرستادم كه اگر مال مردم دور رفته باشد ، نزديك آورند و شرط احتياط به جاى آورند . بنده با ملك محمد به جانب شمالى قلعه رفتيم . چهار سوار اوزبك ، سى چهل گاو پيش خود كرده مىبردند . فقير و ملك محمد بر ايشان تاخته ، آن چهار سوار ، گاوان را گذاشته دوانيده ، بيرون رفتند و ملك محمد و بنده گاوان را به جانب اردوى خود آورديم . ملك محمودى چاه بسيار در حوالى قلعه كنده بود كه در روز جنگ شايد سواران اوزبك در آن چاهها افتند . بعضى از آن چاه‌ها را آب گرفته بود . در اثناى آمدن به قلعه اسب فقير به مغاكى افتاد و جامهء فقير تر شد . ملك محمد رفت كه از اردو جهت بنده قبائى آورد . او برفت و من پياده اسب خود به‌دست گرفته ، رخت خود مىافشردم و آهسته‌آهسته مىآمدم . از زود رفتن و دير آمدن ملك محمد مرا حيرت شد . سوار شدم و به دروازهء خندق قلعه آمدم . احوال ملك محمد پرسيدم . گفتند « ميانهء شاه حبيب و شاه ابو اسحق و جمعى از مردم اردوى شما و اوزبك جنگ شده و مالى از اوزبك پس‌گرفته‌اند . » چون ملك محمد خبر جنگ شنيد ، به آنجا رفت . بنده فرو [ 147 ] آمدم و كيم‌دانى از شاه حبيب الله بدر دروازه آويخته بود برداشتم و قباى تر خود را بيرون كردم و آن كيم‌دانى را پوشيدم و ترهاى خود خشك كردم و به سرعت تمام به