و در آن ايام ملك محمد ، برادر كوچك ملك على كه به هندوستان رفته بود از هند به سيستان آمد . چون والدهاش با بنده همخانه بود و نسبت او با بنده از ديگر خويشان بيشتر بود ، نزد والده و همشيرهء خود نزول نمود و الحق از آمدن او ، ملك معظم بنوعى شادكام و اقوام نيز [ خوشحال ] شدند كه فوق آن مرتبهء نشاط متصور نيست . بعد از آمدن ملك محمد به يك ماه ، ملك را دغدغهء ساختن قلعهء سبز 153 كه در حوالى سهور شيخ « 1 » و خواجهكان است بهخاطر رسيد ، هرچند مردم سعى كردند [ كه او را منصرف كنند مفيد نيفتاد . ] چون مردم و ملك بسيار شكاردوست بود [ ند ] و شكارجا به آن مقام نزديك بود و مواضع و قراياى برزره قريب به آن مكان است ، همگى راضى شدند و در عرض ده روز ، خندق عميق بهدور آن قلعه كهنه زدند و خانههاى لىپوش « 2 » ساخته شد و به آنجا نقل واقع شد ، در شهور سنهء ثلث و الف . و الحق چند روز در آن مقام نزهت فرجام با اقوام روزگارى به سر رفت و حافظ محب على نيز تشريف داشتند و در جميع اوقات از تصرفات نغمه و حلاوت صحبت آن يار بىنفاق ملك معظم و ياران محظوظ بودند .
و در آن اوان حرم محترم ملك على را ملك محمد به حبالهء نكاح درآورد و از اين معنى محبتى كه ملك معظم را با او بود به كملطفى مبدل شد .
به اين سبب كه او را در ميان اقوام از عهد طفوليت نامزدى بود و ملك و اقوام همگى مىخواستند كه او نامزد خود نكاح كند . بنابر شركت املاك و سرانجام ملك و مال ، خانهء برادر را صاحب شد و بعد از چند روز خبر آمدن لشكر اغلان گرم شد . حافظ محب على كه مدت هفت ماه با ملك به سر مىكرد ، ارادهء عزيمت ولايت با خرز نمود ، بدانچه مقدور و ممكن بود ، ملك معظم و اهالى سيستان در رعايت جانب حافظ مذكور سعى نمودند ، وداع حافظ كردند و از راهى كه ايمن بود با جمعى معتمد حافظ را روانه كردند .
چون خبر آمدن لشكر اوزبك جزم و مردم مواضع قرايا در آن حصار
هامش
( 1 ) - در اصل : سهور شيخ .
( 2 ) - در گيلان « ليقپوش » گويند و ليق نوعى گالى ونى است .