اميركبير بىنظير كه بهخلاف سابق لمحهاى از ملوك دورى اختيار نمىكرد ، او را به عالم بقا و مملكت فرستاد « 2 » 152 و بعد از آن شكار ، اميركبير مذكور از خدمت ملك معظم مرخص شد كه تا پشتهء ملا رفته ، سير باغات خويش نمايد .
دو روز در آنجا با امير كمال الدين حسين طبقى و حاجى مولوى و مولانا حسين خليفه و مير فضلى و ياران قديم خويش اظهار سرور مىكرد و در آن اوان پيوسته اين بيت بر زبان او بود كه :
جامى انفاس عمر مغتنم است * انقطاع حيات دمبدم است
مير مذكور را درد گلوئى بههم مىرسد ، آنروز درد زياد مىشود و كس به چپراست فرستاده ، حرم محترم خود طلبنمود و به تاغرو [ ن ] فرستاده ، فرزند گرامى رشيد خود ، مير محمود را طلبيد . چون مير محمود به او رسيد ، دستار خود از سربرداشته ، بر سر او نهاد و داعى حق را لبيك اجابت گفت . و مجددا از اين قضيه ملوك و امرا آزردهخاطر و برهم زده ضمير شدند . و در فتور اوزبكيه ، امير مذكور اتفاقى با ملوك نموده بود و استظهار كلى به عقل و رأى و تدبير صائب و سردارى او بود و اين معنى سبب نقص احوال شد . نعش ميرزا [ را ] به تاغرو [ ن ] بردند و ملك معظم و جميع اهل سيستان در تاغرو [ ن ] جمع شدند و شرايط تعزيه به جاى آوردند . تنگرى بردى اغلان ، قرا اغلان را به پرسش اين واقعه فرستاد . بعد از چند روز شرايط عزا ، ملك معظم ، امير محمود را به وكالت به جاى پدر نصب كرد و خلعتهاى لايق داده ، از عزا بيرون آورد و امير محمود بعد از پدر ، مردم خود مستمال ساخته ، با آن جمع بسيار خوب سركرد و بزرگى او در خاطر همگنان قرار يافت . ملوك نيز او را نهايت ، اعزاز و احترام مىكردند و الحق جوانى بود [ 144 ش ] كه بهحسب جودوسخا و شجاعت مانند او در آن طبقه نبوده و ملك الملوك با اقوام خود بعد از برهم زدن اردوى شيخ زره ، يك سال تمام در چپراست نزول داشت ، اما همواره به شكار به مواضع برزره مىرفت .
هامش
( 2 ) - معنى جمله روشن نيست . گويا افتادگى دارد .