جميله نشوونمائى شده بود كه بهخاطر همگنان خطور مينمود كه اين مرتبه كمال را آفت زوال در پى است و آن نزهت و طراوت بهار را خزانى متعاقب .
نقشبند قدرتش مرفوع بايست آفريد * بيش از اين خوبى به طرف حسن گنجايش نداشت
دمبدم وداع و صداى الفراق سروش غيبى به گوش هوش مىرسانيد .
چون چند روز سير فصل گل در پشتزره و برزره به سير باغچهها بگذشت و ملك معظم بنو طرح باغ و بوستان و عمارتى در موضع چينك مرغان 149 كشيده بودند و بنده نيز باغچهء ابوى را در جارونك كه در ايام فترت و انقلاب نهال او خشك شده بود تجديد « 1 » نهال نشانيدن و تعمير منازل نموده بود ، به آن وسيله اكثر اوقات در جارونك و جلالآباد من اعمال چينك مرغان اوقات صرف مىشد . ملك معظم و جميع اقوام صحبت عاريت چندروزهء ملك على را مغتنم مىشمردند .
و در آن اوان حاصل مراعى و سرگلهء سيستان را بهوجوه پيشكش مير قلبابا « 2 » مقرر نموده بودند و حاصل مذكور را ملازمان ملك على عمل مىنمودند . بنابر تأكيد اين معامله ، ملك على خود تا زره و رامرود و سرابان رفت و انجام مهام داد و به چپراست معاودت نمود و چون « 3 » نواب ملك معظم بنابر ميلى كه به سرابان داشت به آنجا توجه نمود و ملك محمودى و ملك على چند روز به ضبط محصولات سركار ملك خود مشغول بودند و بنده در آن ايام مقابلهء ديوان انورى ميكرد و با جمعى از دوستان مشغولى داشت .
ملك على در شيخلنگ بود ، در آن اثنا [ 141 ش ] رقعهء برادرم رسيد كه در اين صحرا بهطريق سير مىتوان آمد ، به خدمتش شتافتم و احوال ملك على استفسار نمودم . گفتند « اندك تكسرى بههم رسانيده و به چپراست رفته . » از آمدن خود و رفتن او دلگير شدم و آنقدر دورى اثر كرد نمىدانستم كه صياد اجل در كمينگاه است .
هامش
( 1 ) - در اصل : تجويز .
( 2 ) - مير قلى بابا .
( 3 ) - كلمهء « چون » زائد بهنظر مىرسد .