روز كه بنده به اتفاق مير ارادهء آن مقام كرد ، مير مذكور را قلنج عادتى گرفت ، آنروز رفتن موقوف شد و روز ديگر كه متوجه آن حدود شديم ، ملك الملوك بر سر وعده آمده بود و به چپراست معاودت نموده بود . چون مير به آن مقام رسيد ، خبر رفتن ملك معظم را استماع نمود ، آزرده شد و رفتن چپراست نزد او مشكل بود . همانجا به حضور بنده قسم ياد نمود كه با سلسلهء ملوك در مقام دشمنى نيستم و نخواهم بود . اما جهت دفع ضرر اوزبكيه به هرات مىروم و چنان مىنمايم كه در آن حدود ضرر ايشان به من نرسد ، اما به شما هيچگونه كلفتى ندارم . و از آنجا به منزل خود رفته ، بنده به چپراست رفتم و مير حاجى محمد در آن چند روز عازم هرات شد .
خلل بسيار در مهمات سيستان بههم رسيد . چند روز ملك و اقوام و يكجهتان متردد خاطر بودند تا آخر ملك ابو الفتح را تعيين نمودند كه به هرات فرستند .
ملك محمودى گفت « اين كار بهعهدهء من يا برادر من است ، مقدور ملك ابو الفتح نيست كه در هرات با مثل مير حاجى محمد مردى مؤدى شود [ و ] به واسطهء جوانى و عدم تجربه ، به رفتن برادر خود راضى نيستم و خود مىروم . » ملك معظم ، امير محمد لله و امير حيدر و مير قاسم مير بامرى « 1 » و امير محمد قاسم نيز با ملك محمودى تعيين كرد كه موافقت نمايند . و امير حاجى محمد ، امير كمال الدين حسين را با خود برده بود . به اين تقريب ، جميع مردم خوب سيستان به ميان اوزبك افتادند و ملك معظم اسباب سفر ملك محمودى و امراى سيستان را مهيا كرده ، ايشان را به هرات فرستاد .
چون در اسفزار ملك محمودى و ياران به امير حاجى محمد رسيدند ، يك دو روز اندك گفتگو ميان ايشان واقع شد و مير مذكور گلهاى چند به زبان آورد . ملك محمودى مبلغى كه به خرج سفر مير كفاف بود انسانيت نمود .
مير حاجى محمد از آن انسانيت خجل گرديده ، امير كمال الدين حسين طبقى كه برادر امير محمد لله و خواهرزادهء مير حاجى محمد است تشنيع بسيار
هامش
( 1 ) - در اصل : برنابرى ؟ ؟ ؟ .