تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
ترقون مىآمد . چون به حوض‌دار رسيد به او بازخورد و او را از اين اعمال منع كرد و گفت بيا كه ترا نزد ملك معظم برده ، گناه ترا شفاعت كنم . ملا حسين جواب بىادبانه گفت . ملك محمد باوجود آنكه شانزده ساله زياده نبود ، شمشيرى كشيده رو به او آورد . آن حرامزادهء بىادب ، چون بيم جان بود ، قصد ملك محمد كرد و شمشيرى انداخت . شمشير او كارگر نشد و شمشير ملك محمد بر پيشانى او كار كرد و دو سه شمشير ديگر بزد و او را بكشت . چون اين خبر به سمع ملوك رسيد ، خوشحال شده ، تحسين دادند و بعضى گفتند « در اين سن مرتكب اين امور شدن لايق نيست . » و برادرش به منع و نصيحت برخاست « 1 » ميانهء او و ملك على به آزردگى كشيد . در خانهء مظفر حسين ميرزا بود . چندان مهربانى كرد كه ما فوق آن متصور نبود و مدت پنج ماه آنجا بماند و ميرزا احسان بسيار كرده ، بالاخره از آنجا ملول شده به هندوستان رفت و در سلك منصب‌داران پادشاه جمجاه منسلك شد و پادشاه دختر رستم ، كوكهء « 2 » خود به او داد و در خدمت پادشاه عزت بسيار داشت . پادشاه ملاحظهء حال او به مرتبه‌اى مىكرد كه چون رستم ميرزا به در خانهء پادشاه آمده ، خنجرى كشيده ، گريبان ميرزا را بگرفت ، پادشاه به خان اعظم فرمود كه اين دو ديوانه را از هم جدا كنيد و به زبان راحت بيان فرمود كه اى ملك‌زاده در ديار ما صلح كل است نه جاى جنگ . بعد از چهار ماه از جلوس حكومت ملك معظم مير محمد به خدمتش آمد و التماس طلب امير حاجى محمد نمود و ملك محمودى جمعى از ملوك را شفيع اين امر نمودند . [ 137 ش ] ملك معظم گفت « ما را در رفتن او اختيارى نبود به طلب او چه اختيار . » جمعى معروض داشتند كه چه گنجايش دارد كه بواسطهء خون ملك شهيد سعيد شما را با امير حاجى محمد سخن است . اگر به فرض محال ، ايشان خود مرتكب اين امر شده باشند ، كفو و قرين ملك نيستند كه به خون آن عالىدرجه ، نوكر او را قصاص كنند . خونى ملوك
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواست . ( 2 ) - كوكه : برادرخوانده را گويند .