دلاور كارديده بودند ، و ليكن از ممر موانع جويها و بسيارى تفنگ از ماضى ملاحظه داشتند . قزاق بيك خلج در محلى كه ملوك دربند بودند از روى امتحان ما بروش ملايمت و خوشطبعى حرفها مىگفت كه هركدام ارادهء رفتن قلعه فتح داشته باشند خود ميروم و شما را بيرون مىبرم . چون اين سخنان مذكور ساخته بود ، در اينروز برادر او زخم تفنگ خورده بود ، انتقام بخاطر او رسيده ، به اين تدبير متوسل « 1 » شد و دربين صف خود نزديك صف لشكر سيستان آمد و فرياد كرد كه ملك شاه حسين اگر از لشكر خود بيرون آمد دور نيست . بنده ارادهء رفتن كرد . ملك محمودى و ملك الملوك با من گفتگوى و خشونت كردند كه به مجرد حرفى اعتماد بر قول اين نمىتوان كرد ، چرا كه در ميان لشكر ميرزا اين شخص به سپاهيگرى و جلادت و شجاعت بلندآوازه است . از اين سخن جد بنده زيادت شد ، [ 133 ] به ميان ميدان تاخت ، با آنكه زره نداشت با شمشير و تيروكمان در برابر آن پهلوان كه او و اسب او در آهن پنهان شدند رفت . سه نفر ديگر از قزلباش چاكر نيز [ هدار ] به نهرى بودند و قزاق بيك اندكى از ايشان پيشتر آمده بود . ملك محمد نيز از پى بنده اسب جهانيد و او از يراق شمشيرى زياده نداشت و امير حيدر سخت كمان نيز موافقت با ملك محمد نمود . آن دو سوار يكسر بر دنبال ايستادند و رفقاى قزاق بيك نيز بر عقب او بودند . قزاق بيك آغاز ملامت نمود كه سخن همانست كه با شما در ميان آوردهام ، پيشآمده تا باهم قسم خوريم و به خدمت ملك رويم . بنده گفت « من نزديك به صف سپاه شما آمدهام ، اگر شما را ارادهء آمدن هست پيشآئيد و الا نوع ديگر بهخاطر خطور مىكند ، در آن نيز مضايقه نيست خوش باشد . » آن سه سوار نيزهدار از جا حركت كردند . ملك محمد و مير حيدر نيز اندكى پيش آمدند . قزاق بيك آغاز دشنام كرد . امير حيدر از دور تيرى در كمان كرده به جانب او انداخت و او بازگشت به اتفاق مير حيدر اندك « 2 » راهى از پى او انداخته ، چند
هامش
( 1 ) - در اصل : منفعل .
( 2 ) - در اصل : اندكى .