تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
نزديكى هلاك شدند . » ملك آغاز گريه مىكند كه پدرم و اقوام همه هلاك شدند و مقتول و اين دو كس كه به كار من مىآمدند هم‌چنين شد . به‌هرحال متوجه ترقون مىشود و ملك محمودى 133 و ملك ابو اسحق آنجا بوده ميگويند كه كس بفرست و دو سه استر آب بار نماى كه در اين دشت تردد نموده زنده و مردهء اينها را پيدا نما [ يند ] و خود در بيرون قلعه استراحت مىنمايد . بنده سحرى به يارى توفيق ، قدم در آن باديه نهاده ، چون اندك مسافتى بود ، محل صبح ، دشتى كه از قلعهء فتح به ترقون مىروند به نظرم درآمد . قبل از آن به دو سال با [ 130 ش ] ملك الملوك از قلعهء فتح به قلعهء ترقون « 1 » به آن دشت رفته بودم . چون به‌طرف مغرب طى اندك مسافتى شد ، سياهى درختهاى پدهء رامرودى كه حايط قلعهء ترقون است ديدم . از آن ديدن جان رفته تازگى يافت . نشانى راه را به برادر نمودم ، او نيز حقيقت را دانست . فلونيائى بخورد و التماس نمود كه شما با [ ملك ] يحيى و ملازمان آهسته‌آهسته روان شويد كه من پيشتر ميروم . هرچند التماس كردم قبول نكرده ، به سرعت تمام مانند اسباط يعقوب ، قدم در آن باديه نهاد . بعد از لمحه‌اى از نظر نهان شد . چون او غايب شد ، دو سوار از جانب شمال پيدا شدند . چون نزديك رسيد ، حسين برادر سابق فراش بود و غلامى ديگر كه اسب و استر بار آب داشتند . ملك يحيى و ملازمان را آب داده ، مرا شرم آمد كه برادر و رفيق خشك‌لب باشند . جام آب در دست گرفته ، همان اسب [ را ] كه آورده بودند سوار شدم ، به تعجيل روانه شدم تا بعد از لمحه‌اى [ به ] ايلخى خانه رسيدم و از آنجا به قلعه نيم فرسخ است . طى آن مسافت نموده ، ديدم كه بر لب كولابى ملك محمودى رسيده و تا ساق پاى او پرگل شده و بيهوش افتاده ، او را حاضر كردم كه آب بياشام . با من آغاز خشونت كرد كه ملك يحيى را كشته و انداخته و خود آمده‌اى . گفتم « اى مخدوم و ملاذ ، ملك يحيى آب خورده و من لب‌تشنه آب آورده‌ام به خدمت شما . » آب خورده ، خوابيده‌ايد
هامش
( 1 ) - در اصل : ترقون قلعه .