ملك محمود درجهء شهادت يافت و ملك جلال الدين در قلعهء فتح محاصره است .
امير حيدر سخت كمان كه به غدر و سختدلى قرين فلك بىمدار است در اين نزديكى است ، مبادا واقف گردد و شما را بهرسم تحفه نزد ميرزا برد ، فكرى به حال خود بكنيد . شيخ دوستى كس فرستاد [ كه ] [ 130 ] مرا گرفتند ، مبادا مرا پيش انداخته به آن حدود آورند . بالاخره دو رأس گاو بههم رسيد ، آذوقه بار نموده ، يك دو سبو آب و جزوى ماست برداشتيم و به راه افتاديم از تيرگران هفت نفر و دو نفر از مردم حاجيان و سه نفر ملازمان ملك محمودى و بنده به راه مياندشت عازم ترقون شديم و ملك يحيى را بر گاو سوار نموديم و ملك محمودى كسى را از آن مردم در بلدى راه دخل نداد و تكيه بر اين كرد كه وقتى از اوقات در اين حدود به شكار آهو اشتغال « 1 » داشتهام . بنده چون هرگز آن حدود را نديده بود ، در راهبرى دخل نكرد . الحاصل سه شب و سه روز در عرض و طول آن دشت سير نموديم . در روز اول و شب دويم آب آخر شد و يك شب و روز ديگر مردم به ماست معاش كردند . در اول تموز ، پاىبرهنه در دشتى كه هر نوك سنگ او چون پيكان خلنده بود بپارههاى كهنه كه بر پا پيچيده بوديم مشغول رفتن بوديم . هركس از رفقا بهطرفى افتاد .
محمد نعمت آقا از قومان نعمت آقا جدا افتاده بود . در شب سيم از آن محنت در ميان راه سرابان كه به ترقون است افتاده بوده ، قضا را نالهء او به گوش يكى از رفقاى ملك معظم ملك جلال الدين مىرسد . از اتفاقات حسنه همانشب ملك از قلعه بيرون آمده ، به جانب ترقون ميرفته كه انشاء اللّه شرح او در بعضى از حالات ملك مومى اليه نوشته خواهد شد . القصه چون نالهء محمد نعمت ، ملك را به گوش مىرسد ، ملك بر سر محمد مذكور آمده ، او را مىشناسد .
مىپرسد « در اينجا چسان آمدى ؟ » آن مرد ميگويد « در خدمت ملك محمودى و ملك شاه حسين بودم . ايشان در اين دشت هلاك شدند . » ملك آغاز اضطراب مىكند [ ميگويد ] « راست بگو ! » ميگويد « من خود بودم ، در اين
هامش
( 1 ) - در اصل : استقبال .