امير حاجى محمد مكررا از جانب ميرزا آمده ، استمالت حضرات دادند و آخر به اين مشخص شد كه اين چهار نفر را به كلام مجيد سوگند دهند كه بىرضاى ميرزا به جائى نروند و سركشى نكنند . چند روز جهت ملاحظه ، اين مسئله به تعويق انداختيم و متحير بوديم كه از اين مرد بيم كشتن است ، گريختن عجب نيست و هرگاه كشتن يقين باشد چون مسئله چنين است كه سوگند منعقد نشود . بالاخره ملك بايزيد و مير حاجى محمد و جمعى از معتمدان ميرزا آمدند و مصحفى آورده به اين فقيران سوگند دادند كه بىرضاى ميرزا از سيستان بيرون نرويم [ 127 ] و آخر آنروز به خانهء ملك بايزيد و ملك عبد الله و ميرزا محمد وزير و ميرزا تيمور على منشى رفته ، آن شب با ايشان گذرانيديم و صبحى به خدمت ميرزا رفتيم . ميرزا محمد كه خيرخواه و دوست ملك بود ، تدبيرى كرد و گفت « شما چهار كس را ميرزا مىبيند خوف به او راه مىيابد . خصوصا ملك على جوانى است در كمال حسن و جمال و شأن و شوكت و زبردستى ، مصلحت در آن است كه فلونيائى به دو دهيم و مذكور نشود كه درددل او را گرفته و قبل از رفتن ملك محمودى و ديگر ملوك اين حكايت بهعرض ميرزا رسيد و ترياق فاروق التفات فرمودند و بالاخره برادر و بنده و ملك شاه حسين شاه قاسم به خدمت ميرزا رفته ، دستبوس ميسر نشد . ميرزا بر سر سوارى بود ، حرفى چند از روى شفقت برزبان آوردند و وعدهها دادند . همان ساعت كه او سوار شد به منزل ياران آمده ، حضرات را وداع نموده روانه شديم و بهاتفاق از شيلهء محمودآباد در برابر جالق گذشتيم . ملوك به جانب پلاسى رفتند و بنده بقريهء حنكسى [ كذا ] كه قريب به قلعهء تاغرون بود رفت كه به خدمت والده مشرف شود و مير حيدر و مير ويس نيز در آنجا بودند و والدهام در ميان اقوام خود بود . محل چاشتگاه به دولت دستبوس والده معزز گشت و آن پيردل از دست داده را دلى بدست بازآمد و جانى در بدن آمد . آنروز و آنشب آنجا بوده ، در آنجا مير محمد صالح و مير حيدر منزل داشت ، 128 بديدن بنده آمد و در مسجد موضع مذكور
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 295
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٢٩٥