بال از اهل و مردم خود به خدمت عالى آيند . مير محمد صالح و بعضى از مردم سيستان و اتراك ، ميرزا را از اين داعيه پشيمان كردند . قبل از پشيمانى ، ميرزا مسعود و ميرزا تيمور را فرستاد كه ما اين جماعت را مرخص مىفرمائيم .
ملك الملوك جهت استخلاص اقوام خوشحال گشت و ملوك مسرور شدند .
بنده بميرزا مسعود و ميرزا تيمور گفت « شما ميدانيد كه حضرات هريك جمعى وابسته دارند و بنده را والدهء است با ميران كه قوم اويند مىباشد و همشيرهام در منزل خود به قلعهء فتح است و با ملك الملوك مرا اخلاص است و مرا ميسر است كه در اين حبس با او توانم بود ، چرا جدايى اختيار كنم ؟ »
ملك در مقام نصيحت درآمد كه اى فرزند تو هم مىبايد رفت [ تا ] دل مادر خود بدست آرى . و ميرزا مسعود كه كمال آشنائى با ملك محمد برادرم داشت به صد زبان در صدد منع و نصيحت درآمد و گفت « در اين امر بىرضاى نواب ميرزا ، حرفى نمىتوانم گفت . حقيقت را معروض دارم . » چون به خدمت ميرزا رفت و حقيقت را بهعرض رسانيد ، ميرزا استبعاد و نصيحت بسيار نمود و گفت « ملك الملوك بزرگ و حاكم است و مرا در نگاه داشت او نظر بسيار است . فلانى به چه وجه خود را اسير و محبوس بلا مىسازد ؟ خوب ، چون به قيد و حبس مايل است ، شما را چه مضايقه ؟ » و امير حاجى محمد و جمعى كه به نسبت نيكوئيهاى پدرم با من در مقام رأفت بودند شروع در اضطراب نمودند و ميرزا مسعود جواب ميرزا را رسانيد . بنده به شوق تمام مستعد همراهى ملك شدم و اقوام و برادر در فكر رفتن پلاسى درآمدند . ملك الملوك را از اين دليرى و احرام همراهى و رفاقت بستن بنده ، كمال خورسندى و سرور بههم رسيد و مرا در آن حجره كه نشيمن آن گوهر درج بزرگى بود ، طلب داشت و مهر معتبرى كه حكم و نشان و كتابات امرا به آن مهر مشيد به من داد كه مخفى نگاهدار كه مبادا ميرزا ، مهر مرا بگيرد و كتابات به امراى اوزبك به مهر رساند و به اردوى معلى بفرستد و پادشاه و امراى قزلباش را مظنه شود كه [ 126 ] جهت مهمات دنيوى كه بر هيچكس
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٢٩٢