كه اگر صلاح باشد ، پنج اسب امشب مىآوريم و پنجاه سوار و دويست پياده آوريم و شما را بيرون مىبريم و سواران در اين شب راه قلعهء ترقون پيش مىگيرند و پيادهها به جارونك رفته تا صبح روشن مىشود تمامى مردم ملوك را به كنار دريا [ 126 ش ] مىرسانيم و به سال و توتن « 1 » ها نشانيده به ميان دريا مىرسانيم . فقير نزد ملك الملوك آمد و حقيقت آن مهم را بواجبى عرض نمود . ملك به هيچوجه به اين امر راضى نشد كه مبادا اين كار از پيش نرود و ما شرمندهء اين جماعت شويم . چون امر شدنى بايد شد و همواره روز رسيده و دولت بر سر آمده را عكس مطلب ، مطلب مىشود ، به سعى بنده و ملك محمودى اين امر معقول نيفتاد و عصر آنروز نواب از پشتهء ملا رسيد و از آب گذشت . در آن شب جمعى را به قتل ما اسيران فرستاد و فولاد خان بيك خلج مردم را از سرما دور برده به خدمت ميرزا رفت و استدعا نمود كه در منزل فقير اين كار مكنيد و خون اين بيگناهان مريزيد كه موجب نااميدى بنده مىشود . بارى باوجود سختدلى و بيرحمى ميرزا ، خود را گذرانيد و روز ديگر از كناره شيلهء محمودآباد عزيمت نموده ، داخل راشكك شدند و در خيمهء فولاد خان بيك حضرات را مقيد داشتند . بعد از سه روز ، همدم ، - غلام ميرزا - چون بلاى سياه از در درآمد و ملك را به بالاخانهء نقيب قاسم برد . بنده نيز به عادت برخاستم و با ملك موافقت نمودم . چون بدر آن خانه رسيد ، همدم برگشت و شمشيرى كشيد و قصد من نمود كه بىطلب چرا مىآئى ؟ همين ملك را به من سپردهاند . فولاد خان بيك شرط موافقت به جاى آورده بود ، خود را سپر ساخته ، دست آن بداصل را بگرفت و باتفاق فولاد خان بيك مراجعت نموديم . ملك الملوك از دو وجه ملول گشت : يكى از تنها شدن و از اقوام دور شدن و ديگر از خشونتى كه آن لعين با بنده نمود .
از در بالاخانه گفت « شما را به خدا سپردم ، به دعا امداد نمائيد . » با دل بريان و چشم گريان به خيمه آمديم و ماتم ملوك تازه گشت . ملك بايزيد و
هامش
( 1 ) - در اصل : طوطن .