باقى نمانده با اهل خلاف زبان يكى است . و ديگر مهم از دو حال بيرون نيست .
اگر بفرض محال مرا استخلاص دست دهد سليمانوار خاتم خود [ در ] دست تصرف مىنمايم و اگر پسرم كارى ساخت ، به يادگار به او بسپار و اگر او مهمى از پيش نبرد به يادگار من نزد تو باشد . چون ترا بهحسب زهد و صلاح و آئين امانت و روش ديانت بهتر از ديگران مىدانم ، انگشتر خود به تو سپردم .
چرا كه بعد از فوت شهريار مغفور سلطان محمود ، مهر او بدست ملك اسحق برادرزادهء او بود . بسيارى از املاك عشر سيستان را به مردم سند خالصه داد و بسا املاك خالصه را به رعايا به عشرى احكام نوشت و بىامانتى بسيار كرد و من بعينه مشاهدهء اين معنى كردهام ، ترا سزاوار و شايستهء اين امانت دانستم . اميد ميدارم كه حق سبحانه و تعالى ترا از شر اين دشمن و ديگر دشمنان حفظ فرموده به تأييدات غيبى مفوض گرداناد . آن مهر مهر آثار و گوهر شهوار را به يادگار آن سرور ملوك به كنار گرفتم و در بغل نهادم و هيچكس از اقوام و رفقا اين معنى را فهم نكرد . بعد از ساعتى كه نمامان و كوتاهبينان ترك و تاجيك از گذاشتن ملوك ، طبع ميرزا را منحرف ساخته بودند ، قزاق بيك خلج كه از يكه جوانان لشكر ميرزا بود ، رسيد و چهار اسب آورد و اسبى ديگر جهت ملك الملوك تعيين يافته بود ، همه را حاضر ساختند كه حالا مصلحت در آن است كه ملوك همگى به رفاقت خدمت ملك به راشكك روند . ميرزا از آنجا شما را مرخص خواهند فرمود . ميرزا بجانب پشته زاوه به حمام مير - حاجى محمد رفت ، از ملوك پلاسى ، هركس بود به جارونك آمد و شروع در بردن اقوام خود به پلاسى نمودند و فولاد خان بيك خلج كه با سيصد سوار كشيك ملك و ديگر ملوك مىداشت حضرات را سوار كرده ، متوجه راشكك شد . چون به شيلهء محمودآباد رسيديم ، به سايهء درختى كه در كنار گذرگاه بود نزول نمودند و ملك الملوك با اقوام آنجا ساكن شدند . آخر آنروز جمعى از كدخدايان و قديميان قريهء شيخلنگ مثل نقيب رستم شير و تقى بهرام ، بره يخنى و مرغ بريان و چند سبد نان آورد و بتقريبى فقير را به گوشهء برد
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 293
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٢٩٣