مقال آن سيد مترنم شده ، برخى كه شهادت را شاهد شوق خود داشتند مترنم به اين ابيات شدند :
مرگ اگر مرد است نزديك من آى * تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من ازو حالى بيابم جاودان * او ز من دلقى بگيرد رنگرنگ
سيد ، دعاى دوستان كرده ، بيرون رفت . و الحق سيدى بود به صفات حميده آراسته ، شمهاى از حال او در طى احوال خود انشاء اللّه تعالى بيان خواهد نمود .
و خلاصهء سخن آنكه بعد از دو سه ساعت در آن خانه باز شد . دويست نفر مريخ صولت ، زحل صلابت از در به درون آمدند و ملك نصر الدين و اولاد را دستبسته ، لباس از تن كشيده ، همان پيراهن وازار را گذاشتند و سربرهنه از آن خانه بيرون بردند و در باغچهء انارى كه در طرف جنوب آن عمارت بود بردند و ملك محمودى و بنده را نيز دستبسته و سر برهنه كرده ، از خانه بيرون بردند و هنوز شروع در بستن دست ملك على و شاه حسين شاه قاسم نكردند كه چون از قتل آن نامردان فارغ شوند به خدمت رفقا آيند .
اول ملك نصر الدين التماس قتل خود نمود ، او را گردن زدند و روح او بعالم بقا رفت و ملك غريب را نيز كشتند و ملك ظريف را نيز گردن زدند و ملك لطيف تلاش بسيار كرد و دشنام بسيار داد . بعد از فراغ كار او [ 125 ] فقيران را پيش آوردند . هركدام از برادران التماس پيش رفتن داشتيم .
ميرزا از بالاى كوشك پرسيد كه اينها كيانند ؟ گفتند « پسران ملك غياث الديناند . » ميرزا گفت « دست نگاه داريد و خود بىتابانه به زير آمد و دست فقير و برادر را بگشود و منديل بر سر ما گذاشت و ما را به آن منزل برد و خود در پس در ايستاده با ملك الملوك آغاز تملق و تواضع نمود كه اين جماعت را به جهت ؟ ؟ ؟