تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
نشستيم و هركس در هرباب حرفى بيان مىكرد كه چون خواب پريشان سروبنى نداشت . ملك از خواب غفلت بيدار شد . ملك محمودى معروض داشت كه حالا حرف زدن شماتت است . من چهل روز هرصبح مىآمدم كه حرفى زنم فرصت نمىدادى و بعد از فرصت كه حرف زدم چنان جواب دادى و حمل بر دشمنى كردى . اكنون به غير از سوختن و ساختن چه چاره . و ملك نصر الدين و ملك غريب تشريف آوردند . ملك على و ملك محمودى شروع در شماتت ايشان نمودند . ملك غريب گفت « من از شما همه زياده انكار آمدن قلعهء جارونك و دخول اين قلعه داشتم . » ملك نصر الدين از خجالت سربالا نمىكرد . ملك على گفت « اى عم بزرگوار امروز صبح به چه شوق و خيال فكر بيرون و خدمت ميرزا رفتن داشتيد ؟ [ 124 ] الحمد للّه كه حالا به شما حقايق روشن شد . » بعد از لمحه‌اى به باغچهء خانه رفتند و ملك بايزيد نزد ملك الملوك آمد و گفت « به شما نمىگفتم كه اهمال مكنيد در بعضى امور ، حالا شرط آن است كه جميع مايعرف خود به جائى بنويسيد و جمع اموال خود قلمى نموده ، پيشكش كنيد . شايد مهم صورتى يابد . » در اين فكر بودند كه ملك ظريف نيز آنجا آمد . چون ملك بايزيد تكرار اين حرف نمود ، ملك ظريف متكلم شدند كه من دويست شتر دارم « 1 » و محلى كه با ميرزا به يساق روم مرا دويست شتر ديگر مىبايد . ملك محمودى را طاقت طاق شد و گفت « اى جوان صاحب شرم ، شما را ضايع كردند و هنوز گول خود ميزنيد ، حقا كه عدم عقل و كثرت جهل تو به جائى رسيده كه ديگر گنجايش استبعاد نيست . خدايت با اين عقل و درك جزا دهد كه سلسلهء ملوك را اسير مردم دشمن كردى ، در كارى كه پيش دارى مردانه باش . اى ابله تو را پيشتر از همه خواهند كشت و هنوز خيال حكومت سرابان و ملازمت ميرزا ترا به سر ، فكر محال است . » ملك ظريف از خجلت خاموش شد . همان لحظه كس آمد كه ميرزا ملوك را مىطلبد . نواب ملك بيرون رفت و همه اقوام با او رفتيم . در آن نماز شام سليمان خان نزد ملك
هامش
( 1 ) - در اصل : من دويست شتر دارم مىبايد .
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 288 | شاه حسين بن غياث الدين محمد / منوچهر ستوده