سليمان خليفه را آخر روز رخصت به قلعه داد . ملك محمودى به قلعه آمده ، نويد آمدن خليفه رسانيد . خليفه روز ديگر با دو سه نفر از اكابر تركمان به قلعه آمده ، ملك الملوك جمعى از اقوام خود حاضر ساخته ، جشنى برآراست و با سليمان خان صحبتى داشته ، پرده از روى كار برداشته ، خليفه در خفيه تعرض « 1 » بسيار ماندن ملك در آن قلعه نمود و چنين مقرر كرد كه امشب من در قلعه با شما مىباشم و فردا به خدمت ميرزا ميروم و قرار مصالحه مىدهم كه شما مرا در قلعه نگاه داريد و خود نزد ميرزا رفته با او ملاقات نمائيد و چون ميرزا به شما رخصت قلعه دهد مرا بگذاريد . ملك نصر الدين چشم بصيرت او را دوخته بود ، در ديدن راه صواب عاجز و مضطر بود ، به هركس كه متكلم به اين حرف شد آغاز نزاع كرد كه ما خان عظيم الشأن چنين را چرا نگاه داريم بقلعه و آنقدر او تعرض و ناهموارى كرد [ كه ] خليفه همان ساعت از خدمت برخاسته از مجلس و قلعه بيرون رفت و مطلب او از تعرض اين بود كه تمهيد اين معامله از پيش ملك محمودى شده بود ، طرح صلح از پيش پسران او باشد . فكر معقول او اين بود . اما رازداران و همعهدان ايشان خود مىگفتند كه مطلب ايشان ضايع شدن ملك بوده و نويد حكومت سرابان از ميرزا شنيده بودند .
الحاصل ، چون اسباب برهمزدگى و كجروشى در اين سرا مهياست و كار فلك برهم زدن سلك جمعيت اهل نفاق است ، مهمات برنهج صواب ساخته و پرداخته نشد . ملك لطيف مير آخور بود و سه اسب نامى با زين طلا و نقره كه يكى اسب جنيبتى بود كه از ماديان ليلى و جهانپيما بههم رسيده بود و دو اسب نامى ديگر كه مقرر شده بود كه از جانب ملك الملوك به خدمت ميرزا ببرد ، ملك نصر الدين خود برده ، ميرزا مترقب كه تمهيد مقدمات كند كه ملك ظريف و ملك غريب نيز هريك سوار شده از عقب او بيرون رفته ، ملك نصر الدين با سه پسر به خدمت ميرزا رفتند . چون اين خبر به خدمت ملك -
هامش
( 1 ) - در اصل : بعرض .