الملوك رسيد ، چون بخت خويش آشفته و چون طالع خود ديگرگون گرديده ، جلو طلبيد و تاج پوشيده ، ميان صبر و طاقت را بكمر خنجر و كمر شمشير كيخسروى زينت استقامت داده ، سوار شد . در اين اثنا به ملك محمودى و ملك على گفت كه دروازههاى قلعه را نيكو نگاه داريد و بنده را با خود همراه برده متوجه حضور [ 123 ] ميرزا گرديد . به صد جهد يك ركابدار از عقب آن بزرگ عاليمقدار نيامد . پس از لمحهاى مرشد قلى بيك پسر حسين خان بيك تركمان كه به خدمت ملك ميبود رسيد . چون نزديك به خيمه و سراپردهء ميرزا رسيد ، آقايان و مردم ميرزا يكانيكان پيشآمدند و سلام و تواضع كرده به جلو مىافتادند ، تا نزديك طناب سراپرده رانده ، پياده شد و پيش رفت . جميع اهل مجلس را ميرزا پيش ملك فرستاد و چون به مجلس درآمد ميرزا برخاست . ملك ارادهء دستبوسى نموده ، ملك را در بغل گرفت و بر پهلوى خويش بنشاند . ملك ، بنده را پيش خواند و دست ميرزا بوسيدم و اظهار نمود كه پسر كوچك ملك غياث الدين محمد « 1 » است . ميرزا دست فقير را گرفته از ميان خود و ملك الملوك گذرانيده ، بر روى نمد بر پس پشت خود و ملك جاى داد و با ملك الملوك گرمى بسيار نمود . ملك نصر الدين كه در دست راست جا يافته بود ، به همان دستور پيش آمد كه بنشيند . ميرزا ، به قاسم آقاى ايشيك آقاسى اشارت كرد كه اين مرد را [ كه ] با چنين قومى كفران نعمت كرد و با ما آشنائى كرد ، بخلاف رأى او و او را مهمانى كرد و محبوسوار در قلعهء خود نگاهداشت و ما را طلب كرد ، در صف نعال جاى ده ، تا همين لحظه به شآمت افعال خود گرفتار شود . قاسم آقا ايشان را از آنجا رانده در صف نعال جاداد . و دو سه ساعت آن بزم چون خواب پريشان يا چون تصورات مستان برهم خورده ، پس از كشيدن طعام ملك الملوك على الرسم تواضعى نمود كه حالا نشستن نواب در صحرا لايق نيست ، اگر به قدوم بهجت لزوم ، بنده خانه [ را ] مشرف و مزين فرمايند از لطف عميم دور
هامش
( 1 ) - در اصل : محمود .