ميرزا پيوستند و ميرزا متوجه شهر كهنه گرديد و هنوز هركس مىآمد ملك باور نمىكرد ، بلكه ضرر ملك نصر الدين و پسر بيمروت او به آنكس كه حرف آمدن ميرزا مذكور مىساخت مىرسيد . تا آنكه ملك محمد برادر كوچك ملك على كه بعد از صحت برادر خود ، به آبخوران رفته بود ، از اين لشكر بى خبر به كنار مىآمده كه جمعى از قراولان لشكر ميرزا به او ميرسند .
اول خيال مردم خود مىكند . چون آهنگ گرفتن او ميكنند اسب خود به هيرمند مىافكند ، تركان از اين دليرى تعجب نموده ، نماز پيشين بود كه به قلعه آمده خبر نمود و با ملك الملوك آغاز گفتگو نمود كه سوار بايد شد كه امشب به كنار هيرمند رويم و بنده شروع در تأكيد اين امر نمودم . ملك فى الجمله از [ 121 ] جا درآمد كه ملك نصر الدين آغاز شناعت و دشنام كرد و ميانهء بنده و ملك محمد و ملك نصر الدين كار به نزاع رسيد ، ملك الملوك آزرده به حريم حرم رفت و ملك نصر الدين به منزل خود رفت . الحاصل تا دو سه روز مردم ميرزا از بيم آنكه مبادا جمعى از مردم ملك در اين طرف آب باشند ، در آنطرف بودند و اصلا هيچكس از منسوبان نواب رستم ميرزا ارادهء عبور نمىكردند . تا صبحى مير محمد صالح و امير حاجى محمد كشتى - بانان را پيدا نموده ، توتنها « 1 » بسته شروع در گذرانيدن تركان كردند . چون هزار كس از تركان از آب گذشتند ، مير محمود مير حاجى محمد را ميرزا با سلامت آقا و پانصد سوار تعيين كرد تا [ به ] برزره بروند و از حال قلعهء جارونك باخبر باشند . چون اهل قلعه و سرداران ، خود ميرزا را طلب نموده بودند كه فرصت غنيمت است و ملك الملوك در اين قلعه به دست ماست ، سلامت آقا با تبع خود بىتحاشى پيش آمد . در آن دو سه روز كه بر بنده و برادر مشخص شد كه ملك الملوك از اين قلعه به محل ديگر نميرود ، بيعلاج هركس مردم خود را به قلعهاى رسانيده ، فقير نيز منزلى گرفتم و فكر آذوقه و توشهء چندروزه نمودم . در آن روز از خرمنهاى موضع جارونك غله بار نموده ،
هامش
( 1 ) - در اصل : توطنها .