تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
فقير رفت‌وآمد داشت و با آن تازه گل‌چمن مردى و مردمى به صحبت روحانى مشغول بود . در اين اثنا ملك بايزيد به قلعهء جارونك رسيده ، تبليغ رسالت نمود و حقيقت را ادا كرد كه ميرزا بىتابانه از پى ذو الفقار بيك به سيستان مىآيد . من ضامن بردن او شده‌ام و از آمدن ميرزا را بازداشته‌ام . سخنان بصدق مشحون او را تصديق نمودند اما به مقتضاى غفلت كه نصيب آن قوم شده بود ، مدار به روز گذرانيدن بود . در آن اوان عادت ملك الملوك چنين بود كه روز و شب از حرم‌سرا بيرون نيامدى و اكثر روزها خواب كردى و بعد از استيلاى جنون و حكاياتى كه شمه‌اى از آن نوشته شد ، ملك را چنان عادت شد كه يك سال تا آخر بهار بر اسب سوار بودى و مدار بر سير و گشت و خوشحالى و سرور و طرح مجلس لهو و لعب داشتى و باز يك سال ديگر در همان فصل بهار در خانه تنها نشستى و مردم را نزد خود بار ندادى و به مطالعهء كتب تاريخ روز به شب كردى و مطلقا از مهام و اشتغال مجتنب بودى . در آن سال شيوهء او اين وضع بود . هرچند ملك محمودى مىآمد كه در باب مهمات او و فكر دشمنان و آمدن رستم ميرزا حكايت كند ، صباح را به شب و شب را به عصر ديگر مىانداخت و مجال حرف نمىديد . تا آنكه روزى بنده به منزل ملك نصر الدين رفت و ملك ظريف و ملك نصر الدين با يكديگر مصلحت داشتند و حكايت طلب ميرزا را صريح كرد . فقير اين حكايت خود شنيده را با برادر در ميان نهاده صبحى به اتفاق به خدمت ملك رفتيم . بنده عرض دعا نموده به حرم رفت و با ملك گفت « يك ماه شد كه برادرم مىآيد و مىرود ، با شما مجال دو كلمه گفتن نمىيابد ، بيرون آئيد و به حال خود فكرى كنيد . » ملك به طويله در حرم آمد و ملك محمودى را طلب داشت . ملك محمودى مكنونات خاطر خود و خبرهاى « 1 » مرا بيان نمود . ملك در جواب گفت « بيست سال از مردن
هامش
( 1 ) - در اصل : چيزهاى .
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 279 | شاه حسين بن غياث الدين محمد / منوچهر ستوده